‏نمایش پست‌ها با برچسب سورچرونی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سورچرونی. نمایش همه پست‌ها

۲ مهر ۱۳۹۰

-525-

یه جا خوندم از یه آدم فرهیخته آلمانی – یادم نیس کی بود- که دوره نازی‌ها آلمان رو ترک کرده بود، می‌پرسن دلت برای چی آلمان خیلی تنگ شده؟ می‌گه: نون‌هاش!

خواستم بگم هزار بار باهاش موافقم... Bakery های این جا معرکه‌ن و نون‌ها! وای از نون‌ها... امروز نون همراه با زیتون رو تجربه کردم، فقط می‌تونم بگم به قول فروغ:«... ای تشنج‌های لذت در تنم! »

۱۳ مرداد ۱۳۹۰

-493-

هی یاد ماه رمضون‌های خونه گل‌ها می‌افتم. یه سری روزه می‌گرفتن و یه سری نه! روزه‌خوارها همیشه حواس‌شون به ذخیره زولبیا و بامیه بود و می‌شد یه شب اتفاقی! دو یا سه تا جعبه نیم کیلویی شیرینی، سر از سفره افطار در بیاره... مهین؟ نه...! بانو جانم همیشه به فکر میوه بود و غذای سالم... و البته نون!

من اما خودمو می‌کشتم، سفره افطار پهن بود و ما؟ (من و دنیا یا من و مسطور؟) پای تلویزیون که فقط همون ماه رمضون روشن می‌شد، سریال‌ها رو شبکه به شبکه می‌دیدیم و چایی و بامیه می‌خوردیم... نمازخونا هی می‌گفتن که باید برن نمازشون رو بخونن وگرنه سنگین می‌شن... هی می‌گفتن و آخرش هم چند دقیقه قبل دوازده تند و تند نماز می‌خوندن و قرار می‌رفت برای فردا شب، که قبل افطار نمازاشون رو بخونن... فردا شبی که نمیاومد.

می‌دونی چی‌شو خیلی دوس داشتم، اذان که می‌شد همه جمع بودیم و حتی اگه شامی نداشتیم سفره با چایی، پنیر و اگر خوش شانس بودیم نون سنگک و سبزی تازه رنگ می‌گرفت... زولبیا و بامیه هم که همیشه بود...

ماه رمضون ماه افطاری دادن بود.. عاشق جمع کردن بچه‌ها و افطاری دادن بودم، هرسری از رفقا توی یه شب، هر کسی یه چیزی می‌خرید، یکی آش، یکی حلیم، چند نفر باهم زولبیا، بامیه...، منم شام درست می‌کردم... خونه شلوغ می‌شد، جا برای نشستن نبود و ظرف کافی نداشتیم... سر و صدا، گپ‌ها و بحث‌های تکراری.

دلم می‌خواس یه بار آش رشته درس کنم، که هیچ وقت فرصت نشد...

واسه گروه یه بار شله‌زرد درس کردم، قابلمه‌هامون کوچیک بود، مکافاتی کشیدیم... بعد یکی از مهین پرسید روجا می‌تونه واسه گروه دانشگاه هم درس کنه؟، جواب آره بود... تعدادشون دو برابر بود، دیگه نمی‌شد توی اون قابلمه زرده که بزرگ‌ترین قابلمه‌مون بود، سری به سری درس کرد... بانو جانم رفت یه قابلمه روحی خرید به چه بزرگی، بعدش گمونم دیگه استفاده نشد، -شاید یه بار- موند گوشه آشپزخونه و کیسه برنج رو می‌ذاشتیم توش، هنوز هم هس توی خونه دخترا... هی کره 250 گرمی می‌نداختیم توی دیگ در حال قل زدن و هی زعفرون می‌ریختیم و من می گفتم: «کمه! کمه!»... من اون افطاری رو نرفتم، در واقع حتی یه برنامه هم با گروه کوه دانشگاه نرفتم... یکی بعدن توی یه برنامه‌ی که با ما اومده بود گفت:«شما روجا هستین؟» گفتم:«اره»... «همون که شله‌زرد درس کرده بود؟»، گفتم:«اره»، گفت: «بهتون نمی‌اد»... چرا نمی‌اد؟ نپرسیدم و خندیدم...

دیشب گفتم برم عکسای افطاری‌ها رو ببینم، هیچ عکسی نبود، یعنی احتمالن یادم رفته بیارمشون...

اینا رو نمی‌گم که دل‌تنگی‌مو نشون بدم... نه. یادآوری‌ش برام خوبه، کیف می‌کنم، حتی الان که دارم می‌نویسمش... می‌نوسم که بگم، غذا و سفره آدما رو بهم نزدیک می‌کنه، اوقات ادما رو خوش می‌کنه، مهم نیس جا نداشته باشی، یا آشپز خوبی نباشی یا هرچی...

پی‌نوشت: من آشپز خیلی خوبی نیستم اما نمی‌دونم چه سری‌یه که اعتماد به نفسم توش خوبه، گاف هم دادم که بزرگ‌ترینش پختن یه برنج کال‌ه که به ادعای عناصر ذکور مهمونی، هنوز بعد سه سال هضم نشده، هی آب می‌خورن و می‌شینن توی آفتاب، بلکه برنجه دم بکشه...! چه جوک‌ها برام نساختن، هنوز هم اگه یه آدم جدید گیر بیارن، یا دوباره دور هم جمع شیم از اول تعریفش می‌کنن و جک جدید براش می‌سازن... می‌بینی؟ آشپز خوبی هم که نباشی کلی خاطره خوب از یه سفره شام در می‌آد.

۲۸ آذر ۱۳۸۹

-371-


- هوا اینجا گه‌گیجه گرفته، یه کم می‌باره... یه کوچولو آفتاب می‌زنه. من دارم کم‌کم به سرما و برف‌ش عادت می‌کنم و دوسش دارم... برفا که زیر پای آدم صدا می‌دن و یا وفتی که یه کم با گل و شل قاطی می‌شن یه رنگ قشنگی می گیرن، بیا و ببین! عین آردی که داری واسه حلوا تفت می‌دی، فقط بوی کره نمی‌ده... یه بار باید حلوا درس کنم... حیف نیس حلوا شیرینی عزاس؟

2- با بچه‌ها رفتیم غذای چینی درست کردیم و شیرینی کریسمس المانی و قهوه ترک، بعدش نشستیم به خوردن... اصلن غذا ادم‌ها رو باهم دوست‌تر می‌کنه... گفته بودم که یکی از آرزوهام واسه میان‌سالی داشتن به رستوران نقلی تو یه جای پرته؟ شاید اینجا نگفتم و اما پیش خودم گاه‌گداری یادآوری‌ش می‌کنم و می‌شینم خیال‌بافی می‌کنم براش... یه روز، یه جایی، میون راهی، یه رستوران نه خیلی شیک باز می‌کنم و براش یه کتاب‌خونه - حتی کوچیک- می‌ذارم، شاید یه نمازخونه تمیز و حتمن یه دسشویی درست و درمون. بعضی روزا توش آشپزی می‌کنم و موقع آشپزی روسری‌مو مثل زنای شمالی می‌بندم به سرم. پووه! تا فردا هم می‌تونم ادامه بدم و هی خیال‌بافی کنم...(اگرچه واسه همچین آرزویی باس حالا حالاها پول جمع کنم.)

3- شب‌ها رو دوس دارم، اصلن دلم می‌خواد تموم نشه بس‌که خوبه... یه کوچولو قبل خواب، از پنجره بیرون رو نیگا می‌کنم و زیر نور تیر چراغ برق چک می‌کنم که می‌باره یا نه؟ همیشه پیش خود می‌گم تقریبن توی همه لذت‌های دیگه، حین لذت بردن، تو می‌تونی حس کنی داری لذت می‌بری اما خواب نه! می‌خوابی و بیدار می‌شی وقتی تموم شده، چه حیف!!! گاهی اوقات که پیش می‌اد وسط خواب به دلیلی (؟) بیدار می‌شم، هوشیار و سردماغ یه کش و قوسی به خودم می‌دم و به سقف نیگا می‌کنم یه حس خوبی رو هی مزمزه می‌کنم تا دوباره بخوابم...

4- ایده یه داستان اومد تو ذهنم اما زود پرید و رفت! کلمات کنار هم نمی‌شینن و هی فرار می‌کنن... وقتی هنوز یه ایده‌س عالی به نظر می‌رسه و می‌درخشه اما وقتی می‌نویسم‌ش، نابود و بی‌کیفیت!!! نمی‌دونم باید چی کار کنم؟

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

-63-


اون از ماه رمضون که تا مرز مرگ خودمو بستم به زولبیا و بامیه!!! حالام که از دیروز تصمیم روجا (کبری) گرفتم و به خودم گفتم: اشکالی نداره، آروم آروم چند کیلو وزن کم کن، اتفاقات غذایی رو نیگا:

دیروز فاطی خانم واسه ناهار شرکت زرشک پلو با مرغ معروفش رو درست کرد و یه ماهی تابه ته‌چین هم بهش اضافه کرد. منم که شمالی!!! بوی برنج بهم می‌خوره عین این مرد هیزا چشام پیلی پیلی می‌ره!!!

رییس هم از کلاردشت شیرینی کشمشی آورده بود...

حالا اینا به کنار... امروز این آقای متقاضی اومده، با یه جعبه مملو از نارنجکی (همون نون خامه‌ای شما)... پسرش رفته کلاس اول!!! ناگفته نمونه این آقا همون متقاضی‌یه که وقتی برای بازدید از طرحش رفته بودیم، میون راه قزوین برای 3 نفرمون 30 سیخ جیگر خریده بود!

-59-


ما عاشق عاشق عاشق شیرینی کیشمیشی هستیم.

والسلام.