۳۱ مرداد ۱۳۹۲
-641-
۲۳ آبان ۱۳۸۹
-349-
کارهای ایرج کریمی رو دوس داشتم تا حالا (چند تار مو؛ از کنار هم میگذریم.) نماهایی که میگیره، مکثها و سکوتهای فیلماش...
اما امروز خیلی اتفاقی و بدون اینکه بدونم فیلم مال کیه نشستم پای "نسل جادویی"... خب قبول دارم موضوع انتزاعی و سختی بود برای فیلمسازی، اما به نظرم اصلن بازیهای خوبی نداشت و در کل، اصلن کار خوبی از آب در نیومد (چه حیف!!!) میگم چه حیف، چون به نظرم اومد داستان فبلم خیلی مستقیم به رمان بچههای نیمه شب سلمان رشدی (که از رمان های مورد علاقه منه) مربوط ه... و اگه قرار باشه فیلمی از این رمان ساخته بشه دلم میخواد خیلی بهتر از اینا باشه... .
۲۲ آبان ۱۳۸۹
-347-
1- دیشب " سویینی تاد" تیم برتون رو دیدم... راستش دلیل بازآفرینی این همه خشونت و خشم و نفرت رو نمیفهمم... کارای تیم برتون رو دوس دارم به خاطر فضای فانتزی که تصویر میکنه... یه خاطر عشقی که توی پس زمینه فیلماش دیدم (ادوارد دست قیچی، عروس مرده.).. اما این یکی رو نفهمیدم... دوس نداشتم... پسر کوچولوی داستان که همهش محبت و عشق بود چرا باید آخرش یکی رو بکشه... اونم اینطوری؟ چرا این قدر سیاه؟ این قدر تلخ؟
2- باید منصف باشم و بگم اینجا چقدر خوبه، حق با نازییه. دل تنگی هرجایی میتونه پیش بیاد و پیش میاد... اما این موضوع هیچ از قشنگیها و لذتها کم نمی کنه... از بارونهای اینجا که من عاشقشونم (البته وقتی خیلی خیس نشده باشم)، از لذت دوچرخهدار شدن و دوچرخه سواری (البته نه وقتی که انگشتات و نوک دماغت از سرما سر شده باشه)! از دیدن این همه رنگ وارنگی پاییز اینجا (جنوب آلمان و مخصوصن ایالت بایرن علاوه بر آبجو و بیام و، به خاطر جنگلهاش هم معروفه...) دیدن سنجاب خپلی که هیچ به تخمش نیس تو داری رد میشی و همچنان که بلوطش رو میجوئه، از مناظر لذت میبره...
ادمیزاد ه دیگه، دلش میگیره گاه گاهی... و گاهی به هیچ چی هم ربطی نداره...