‏نمایش پست‌ها با برچسب زنانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنانه. نمایش همه پست‌ها

۲۳ دی ۱۳۹۳

-659-

24 سال طول کشید تا بتونم برای کسی- برای مادرم -تعریف کنم. یک ربع قرن. زنی هستم در دهه چهارم زندگی . نیمه زندگی م. مادرم تموم پنج بچه ها ش رو داشت وقتی 33 ساله بود.
تجربه اولین آزار جنسی و بدنی که به یاد می آرم. با جزییات فراوون، رنگ سبز فسفری پیرهن پیله پیله م رو، شلوار تو خونه که " باید " می پوشیدم، چون دوچرخه سواری می کردم و روسری ژرژت سه گوش، که اون هم " باید" بود.
...
چند سالی هست که راجع به این موضوع حرف می زنم، می گم که همه ما تجربه آزار جنسی، کلامی، بدنی، خفیف ، شدید، غریبه ، آشنا، فامیل دور و نزدیک، دوس پسر، معشوق، نامزد، مرد عابر توی پیاده رو ، تاکسی ... رو داشتیم. می گم اما اولین بار بود که با جزییات و ذکر نام تعریف کردم. چراکه آدمش فامیل دور بود و مامان می شناخت.
کاوه هم می شنید، توی پس زمینه اسکایپ، روی تختش نشسته بود و گوش می داد.
از کجا صحبت کشید به اینجا نمی دونم، اما گفتم در حالیکه مامان نشسته بود و گوش می داد.
....
گفتم که غروب بود و با دوچرخه رفته بودم سر مغازه عمو... که سه تا ماشین پارک شده بود جلوی مغاره ها. که هوا درحال تاریک شدن بود و صدای قران یا اذون می اومد....
....
که حتی سال ها بعد چقدر توی عروسی خواهرم می ترسیدم که با متجاوز روبرو بشم، یا هربار عید دیدنی خونه حاج بابا وحشت داشتم که با خونواده متجاوز روبرو بشم. هنوز نفرت دارم از اون خیابون، سنگ فرش، پاهام می لرزه و نمی خوام هیچ گذرم اون طرفا بیفته. ده، پونزده سالی هم هس که نرفتم. نمی رم ، نمی خوام هم که برم.
...
نمی فهمیدم چی میگذره، اما حس می کردم خوب نیس، خیلی بده... خیلی بد. تموم اون تماس ها و فشار ها متنفرم می کرد  و نمی فهمیدم چرا.
...
24 سال باهاش زندگی کردم و خیلی خیلی بیشتر و بدتر از این رو دیدم و تجربه کردم.
آلمان که اومدم تموم شد. تقریبن تموم شد، جز چند بار از طرف ایرانی ها و یک بار هم یک بیمار جنسی که البته هم خونه یی پسر آلمانی م، بعد شنیدنش منو برد اداره پلیس و فرم پر کردیم که روانی عورت نما رو بگیرن.... و البته هربار که ایران می رم به نویی ، دست کم توی خیابون تجربه می کنم.
....
اما زخم ها هستن. البته که هستن.
...
چه کردم توی 24 سال؟... برای خودم مادری کردم ، دادستان دادگاه بودم ، دوست بودم. کتاب خوندم و مددکاری کردم. همه کار کردم تا رنجش رو کم کنم یا شاید تحمل پذیر کنم. خب شاید من مهندس خوبی باشم، چراکه سال ها درس شو خوندم و تجربه واقعی کردم. اما مادر؟ مددکار؟ ... نه! اینه که این قدر طول کشیده، طول می کشه. اما من راضی م.
...
همین  مددکار درونم بود که منو واداشت " حادثه" رو "تعریف" کنم. کسی که برای مامان تعریف می کرد  دختر بچه مستاصلش نبود. گریه نمی کرد و هق هق نمی زد. نفرت و خشم بروز نمی داد. تعریف می کرد که مامان بدونه، چیزی که گذشت، که می گذره، هر روز. برا تینا و بی تا که کودک و نوجوونن. البته که می دونه خودش هم زنه و گاه گداری هنوز در میانه 60 سالگی از آزار خیابونی بهره می بره. حتی زیر چادر و مقنعه خود خواسته ش.
...
گریه هامو کردم، هنوز گاهی گریه می کنم و مشت می کوبم. اما شاید همین مادر و مددکار خود پرورده م بود که نخواست مامان منو لرزون و گریون ببینه ... که فکر کنه: چرا نشد که بشنوه، نمی خواهم رنج بیشتری بکشه از چیزی 24 سال پیش اتفاق افتاده و کم و بیش 20 سال ادامه داشته. و دل ش بشکنه .
...
"شرم" شد یه صفت منفی، خیلی منفی برام. به خاطر شرمی که تموم این سال ها با خودم کشیدم. نا عادلانه " شرمنده" بودم و از شرمنده بودنم بیشتر از همه چیز شاکی ام.
...
با خودم فکر می کنم، کاش یه نفر (حتی خودم شاید) که تخصصی درس ش رو خونده ، برای پروژه اش یه نمونه سوال تهیه کنه و مثلن پخش کنیم بین دوستای دختر مثلن فیس بوکی و در بیاریم که کی اولین تجربه رو داشتن ؟ متجاوز کی بوده؟ چه حدی بوده و خیلی بیشتر.. همین بچه های هم سن و سال  درس خونده متعلق به خونواده های متوسط که به اینترنت دسترسی دارن.
آماری ندارم اما بر اساس خاطراتی که بین دوستانم شنیدم در تمامی این سال ها، آمار باس وحشتناک باشه.
دلم می خواد  توی چنین آمارگیری شرکت کنم و بی نام همه رو تعریف کنم و ثبت کنم . اون هایی که هنوز نمی تونم، نمی خوام . هنوز منو می لرزوونن از نفرت.  و آماربگیریم. اطلاع رسانی کنیم، نذاریم یه ربع قرن دیگه بگذره ... که مامان ها، کاوه ها و تینا و بی تا ها بخونن و بدونن که چه باید کرد و چه نباید.
...
هنوز خیلی ضعیفم اما قسمت خوبش اینه که حتی الان، بعد 24 سال به مامان  گفتم وقتی کاوه هم می شنید. یا دو سال پیش به مرد ایرانی که باهاش دیت می کردم، بعد آزار جنسی کلامی گفتم: فاک یو! چقدر خوب بود و چسبید  و دختر 9 ساله غمگین درونم شاد شد. قوی تر شد.
...
حرف بزن. حرف بزن.

۲۲ آبان ۱۳۹۳

-653-

سلام...

چقدر گذشته باشه خوبه؟! حالا که می نویسم. چیزی زیر پوستم داره جولون می ده... همینه که دارم می نویسم. خام خام ! از ذهن به کی بورد...  مریض بودم و افتاده بودم گوشه خونه. گندش بزنه مریضی! چیز خوبی نیس تو فرنگ، تا همین ظهری که اس ام اس دوستی رو جواب می دادم: I am just sick of being sick  اما کی فکرشو می کرد این طوری تموم شه؟

عصری رفته بودم دکتر. می دونی چقدر تنبلم توی دکتر رفتن. بعدش اومدم توی خیابوون. و خدایا! پر بودم از زندگی... چقدر همه چیز طبیعی بود .
شب  زود  پاییزی،  نورها و صدا ها، میوه فروش که آب آنار- آره آب انار!-هم می فروشه و با صدایی نخراشیده -واقعن نخراشیده -هی تکرار می کنه *lecker... Lecker! بدون این که "ر" آخرش رو بگه. راه نمی رفتم می رقصیدم با صداش.
هنوز پرم!  مست! مست مست...
و بعد تصادفی خوردم به این آهنگ: My way , F.Sinatra ... باس برم بخوابم که فردا برم سر کار. اما نمی تونم دست از شنیدنش بردارم... سر خوشانه گوش می دم و گوش می دم... برای خودم می لغزم... ببین چه حالی ام که دارم می نویسم!

 آهنگ غمگینیه، شاده؟ نمی دونم... اما پر از زندگی یه و طبیعی...  گوش می دم و با اون ویروس های کوچولویی که تو تنم عروسی گرفته بودن می رقصم، همچین آروم و زنونه....

گوش بده و لذت ببر...


* Lecker: خوشمزه 

۱ مهر ۱۳۹۲

-647-


این روز ها خسته م... خیلی خسته.

زندگی م پر از تغییرهای برزگ بوده. تغییر های برزگ خوب. توی شرکت غول پیکر کار می کنم و خواهم کرد، هنوز بعد 50 روز از درش که تو می رم یه خوشحالی زیر پوستم می دوه... می دونم باید خوشحال باشم و مفتخر.
 اما این همه تغییر! این همه کار که انجام دارم و همه کارایی که باید انجام بدم، برام سنگینه... فشارم می ده. یه جور تنهام که هیچ وقت نبودم... تقریبن هیچ کس کنارم نیس. هیچوقت این قدر بدون دیگران م نبودم.  
مثل یه گوشی که باتری ش در حال تموم شدنه، دارم بوق می زنم... از خستگی... کم زور شدم.


 ناشکر نیستم، فقط خیلی خسته م... 

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

-645-


دکتر نوشته بود سونوگرافی. فقط چک‌آپ بود. گفته بود بد نیس بدونیم چرا این قدر هموگلوبین خونت کمه، شاید کیستی تشکیل شده باشه.
تنها رفتم. نشسته بودم توی سالن و خودم رو بسته بودم به آب، اگرچه ماه رمضون بود. یه آقای جوونی درد داشت و مشت می‌کوبید به دیوار، اون قدر محکم که لرزش دیوار رو حس کردم وقتی سرم رو تکیه داده بودم به دیوار. سالن شلوغ بود. وقتی جوونی و مریض نیستی باورت نمی‌شه این همه آدم درد دار وجود داشته باشن.
خانم منشی اول از همه ‌پرسید که دکتر آقاس، مشکلی نیس؟ یه مکثی کردم و نه گفتم. نشستم و قلپ قلپ آب می‌خوردم و آدم‌ها رو دید می‌زدم.
یه مرد پیری از اتاق سونو بیرون پرید و دوید طرف دستشویی، حتی زیپ و دکمه شلوارش باز بود و دولا شده بود از زور جیش. خانوم‌ها بیشتر با همراه بودن. بیشتر جوون و اغلب حامله گمونم. یکی اومد و بعد شنیدن این که دکتر مرده یه پچ پچی با شوهرش کرد و مرد نچ نچی کرد. خانومه برگشت و از خانوم منشی تشکری کرد و رفتن. یکی دیگه تنها بود. زنگ زده بود به شوهرش (؟) که: دکتر مرده چی کار کنم؟ نمی‌شنیدم شوهره چی می‌گه، ادامه داد: آخه مرخصی ساعتی گرفتم، حالا دوباره فردا باس برم گردن کج کنم.... یه خانوم مسنی اومد با دخترش لابد. دختر به محلی گفت: «دده دکتر آقا هسه... »سرشو تکون داد که اشکالی نداره.

***
از در اومدن تو. یه خانوم، یه آقا و یه پسر بچه هشت، نه ساله. مرد به شکل عجیبی ریزه میزه بود، شاید کمتر از پنجاه کیلو،  یه نقص بدنی داشت که صورتش و حرف زدنش طبیعی نبود، دست چپش هم از آرنج قفل بود، انگشت‌هاش انگار وسط نگه داشتن یه سیب، یا یه لیوان چایی خشک شده بودن. لباس فقیرانه‌یی تنش بود و شلوار با کمربند محکم شده بود که نیفته.
زن علی‌رغم لباس های ارزونش، مطابق روز پوشیده بود، مانتوی رنگی و از این ساپورت های رنگی (زشت!) که مثل جوراب تا نصف کف پا رو می پوشن. با یه کفش بی پاشنه عروسکی. دستی هم به صورتش برده بود و کم و بیش خوشگل بود.
سر زنده بود و گاه و بیگاه ماچ‌های پرسر و صدا از پسربچه می‌گرفت. شوهر براش جا باز کرد و با دست سالمش بفرما زد. رفت صندوق که پول رو حساب کنه. وقتی برگشت خانومه فرستادش آّب بخره، گفت که آب آب سردکن خوب نیس. مرد که رفت، زن شنید که دکتر مرده. برگشت به من: «همراه می شه برد تو؟» گفتم راستش نمی‌دونم.
شوهره اومد، به خانوم منشی گفتن: گفت که نه! اضافه کرد اما یه خانوم تو هس واسه کمک. این پا و اون پا کردن. مرده چیزی نمی‌گفت، بیشتر نگران نیگا می کرد. با خودم فکر کردم: «زنه همه چیزشه، تمام ثروتشه»

***
نوبتم شد، اتاق تاریک بود و دو تا مونیتور روشن بود. سایه یه زن و مرد پشت کامپیوتر دیده می شه. زنی با من اومد تو: «لباستو بده بالا، جوراب رو بکش پایین.» رفت.
دکتر اومد، ژل رو مالید به دستگاه. سردی ژل روی پوست قلقلکم داد. گفتم که سونوی مجاری ادرار هم می‌خوام. دوباره دستگاه رو مالید به پهلوهام. تاریک بود، صورتش رو نمی دیدم اما جوون بود، پرسید مال این جام؟ گفتم آره. گفت: عجیبه که لهجه (ن)دارم!، به مازندرانی گفتم: نه مال خود خود این جام. خیالتون تخت. خندیدیم.

***

بیرون که اومدم ندیدمشون، زن، مرد و پسر بچه رو.


۲۷ مهر ۱۳۹۱

-607_



برام سواله که اگه امکان* مادر مجرد شدن (و بودن)، برای ما وجود داشت، چند نفر از آدمهایی که می شناسم از این امکان استفاده می کردن؟

یا حتی این هم نه، چند نفر از اطرافیانم، _در قالب خانواده_ مادر شدن رو کمتر به تاخیر می نداختن یا شک کمتری در انجامش داشتن، اگر کمی شرایط و قوانین در این زمینه بهتر می شد؟

اینکه شرایط موجود ما، مانع یه خواست طبیعی، غریزی، حیوانی، عده یی ( زیادی؟) می شه، غم ناکه... من اسمش رو می ذارم یه جور اخته کردن مدرن آدم ها... 


*منظورم از امکان، نه تنهاشرایط قانونی، بلکه شرایط اقتصادی و فرهنگی شه...




۳۰ شهریور ۱۳۹۱

-597-



توی مهمونی خداحافظی دو تا از تازه جان به دربرده های دکترا اومده بودن.( یه بار یادم باشه بنویسم از نوشته ها و کامنت هایی که دانشجوهای دکترا به در اتاقشون می چسبونن!) با دوس پسرش که سرمهندس کارگاه دانشکده س.

همه توجه شون به بچه کوچیکی  بود که هنوز یه هفته ش هم نشده بود و گمونم یا قد کفش باباش بود یا کمی بزرگتر... من حواسم به دختره/ مامانه بود. یه پسر سه چارساله وروجک هم داشتن که هی می پرید این ور، اون ور؛ کلافه از توجهی که به موجود فسقلی توی کالسکه می شد...

هنوز یک هفته از زایمانش نگذشته بود. موهای کوتاهی داشت و صورتی بچگانه ولی به شدت رنگ پریده... خب، فرنگی ها عمومن پریده رنگ هستن، حالا زائوِ چهار، پنج روزه بودن رو هم بهش اضافه کنین... یه جور خسته و خیلی بی حال...
اما من توجه م به شکمش بود. هنوز پوست خودشو جمع نکرده بود و شکم شل و افتاده بود. دختر چاق نبود و یحتمل خیلی زود تاجایی که می شد، پوست افتاده رو جمع و جور می کرد.

چیزی در این پوست شل و وارفته هس که من دوس دارم. مثل خط زیر ناف مادرها وخواهر ها، اون جای بریدگی حاصل سزارین یا عمل بستن لوله هاشون که دوس دارم. اون تغییر کمِ رنگ. یه جور حس درد بهم می ده، اما قدرت هم توش هس... یه جور حیوانی و غریزی و قدرتمنده. دوس دارم لمسش کنم و حس کنم که اون قدرت غریزی به من هم منتقل می شه.



* خب لابد الان همه می دونن که بعضی از زوج های فرنگی خیلی دربند ازدواج رسمی نیستن و این پذیرفته شده س. توی اتاق قهوه، یه کمد بزرگ هس که سر درش عکس عروسی بچه های دانشکده رو چسبوندن و البته من عاشق عکس عروسی... امروز عکس عروسی یکی از دانشجوهای دکترا رو دیدم با دوتا پسربچه حوالی دو وچهارسال... حکایت شنیدن کی بود مانند دیدن ه، «یه جوری» اومد به نظرم. 

۷ دی ۱۳۹۰

-583-


کتاب خوبی می خونم... سخن عاشق، رولان بارت... خوبه... یاداور روجای بیست سالگی و اون ایده آل ها و تصاویر ساخته شده توی ذهنم که ادم ها بهش می خندیدن... هنوز هم می خندن اگه بگم، شاید نگران هم بشن که سنی ازت گذشته دختر، بذار کنار این حرف ها رو.
" عاشق تنهاس... رنج می کشه... رنج غذای عاشق ه... که ابراز عشق، خودخواهی یه و عاشق از خودخواهی به دوره... عاشق درد می کشه اما راضی یه... غمگین ه اما خوشه با غمش... عاشق ها در چشم هاشون برقی دارن که هزار تا به وصل رسیده ندارن..."
 می خونم و اشک می ریزم... دلم تلاطم و شیدایی، دیوانگی می خواست برای سی سالگی...
 تنها تر از این؟ شیدا تر؟ دیوانه تر از این؟ عاشق تر از این؟
همون طور که می خواستی دختر...

از این جا می رم؟
نمی دونم...

گلوله ای از اتیش و اهن، در تنم می ره و می اد... هی گلوله اتیش و اهن! چه من ببرم و چه تو... هیچ کدوم پیروز نیستیم.





۲۰ آذر ۱۳۹۰

-567-

حذف شد

۱۶ آذر ۱۳۹۰

-565-

حذف شد

۱۳ آذر ۱۳۹۰

-563-

حذف شد.

۱۱ آذر ۱۳۹۰

-559-


مستت می‌کند اندوه...

تاب سکوتم نبود... تمام شب، تا خوابم ببره، گشتم دونه دونه شعرها رو پیدا کردم و گذاشتم بخونند، برای من بخونن... محتاج صدا بودم... صدای دیگری... نه صدای خودم، نه صدای اشباح...

۵ آذر ۱۳۹۰

-557-


چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد

آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد


۲۸ آبان ۱۳۹۰

-555-

مشق کلاس آلمانی این بود که به نظرتون قشنگ‌ترین کلمه آلمانی چی یه؟

به Liebe فکر کرده بودم که تو هر زبونی قشنگه... اما این کلمه من نبود... کلمه‌م رو اتفاقی شنیدم از کسی، وقتی داشتم از سنجاب‌ها می‌گفتم که چقدر خوشگل‌ند و من چقدر دوسشون دارم... با اون دم‌های پشمالو و از اون قشنگ‌تر پنجول‌های ظریف‌شون... کلمه سختی هم هس، نمی‌تونم درست تلفظش کنم: Eichhörnchen

***

راه می‌رفتم، هی راه می‌رفتم و توی فکرم هیچ نبود، راه می‌رفتم توی جنگل و کله‌م پوک پوک بود... این جا انگار یهو دکمه پاییز رو زده باشن، یه شبه همه برگ‌ها رنگی رنگی شد و ریخت... هی سنجاب بود که می‌دیدم، نشستم. اون‌قدر نشستم که هوا تاریک شد و سنجاب‌ها هم رفته بودن...

خواستم بگم تو قشنگ‌ترین کلمه آلمانی منی... تو Eichhörnchen کوچولوی کوچولوی منی....


۲۳ آبان ۱۳۹۰

-553-

تافته اسم یه جور پارچه‌س برای لباس شب... پارچه‌ای محکم و ایستاده و آهاردار... البته گمونم بیشتر برای لباس عروس به کار می ره، تافته سفید... من این طور شنیدم... تافته‌های رنگی رو همون یه باری که به دنبال پارچه برای دوختن لباس شب برای دوستی بودیم، دیدم... ساده و شیک... یه جور حس خوب از دست کشیدن روشون به من دست می داد... پارچه تک‌رنگ شیکی، پیچیده شده دور یک کلاف...

دست می‌کشیدی روش، زنی تصویر می‌شد توی یه لباس بلند ساده بادمجونی با شونه‌های لخت... موهای ژولیده‌ای که اگرچه کار زیادی روش شده بود، اما به نظر می‌رسید صاحبش با بی‌حوصله‌گی و با چند تا سنجاق، جلوی رهاشدنش رو گرفته... چاک بلند دامن نه تنها حسی از سبک‌سری بهت نمی‌ده بلکه به بهترین شکلی کنار هم بودن رنگ‌های متصاد رو نشون می‌ده... البته که کفش باس پاشنه بلند باشه و گوشواره های ظریف و بلند... صورت‌ش رو نمی‌بینم، فقط نیم‌رخ با موهای ژولیده و گوش‌واره‌ها.

تافته فقط یه پارچه نیس... تافته زیبایی هر زنی رو توی خودش داره... دست کم برای من که این طوره...

۶ آبان ۱۳۹۰

-541-

چشم که باز می‌کنم از پنجره‌ام فقط آسمون پیداس، صاف و آبی کم‌رنگ... گوشه قاب رو یه گلدون پوشونده و یه هواپیما داره نما رو قسمت می‌کنه و ردی سفید از خودش باقی می‌ذاره... یه کفش‌دوزک هم داره از سمتی به سمت دیگه پنجره می‌ره... فکر می کنم تشنه‌س لابد... اما تشنگی‌ش در این تصویر معلوم نیس و فقط توی ذهن من معلوم و مسلمه... تصویر رو دوس دارم... مثل بعضی از اون نقاشی‌های مدرن که هیچ نمی فهمیدم، اما دوسشون داشتم... اون قدر دراز کشیده باقی می‌مونم که کفش‌دوزک از قاب می‌ره بیرون و اثری از رد سفید هواپیما نمی‌مونه... توی قاب پنجره، یه آسمون صاف و گلدون باقی می مونه... تصویر کلاسیک قدیمی...

گشنمه، خیلی گشنمه... سعی می کنم اون دفعاتی که اون قدر سیر بودم که حالم از خودم بد بود رو به یاد بیارم، کمکی نمی‌کنه... میلی هم به غذا ندارم...

بیرون نمایشگاه تصویر زنده‌ای توی قاب بزرگتری در جریان بود... شلوغ و پر همهمه... گروهی نوجوون با دوچرخه‌های منگول که لابد واسه کارهای آکروباتیک بود پله‌ها رو پایین به بالا می‌رفتن، می‌پریدن و بغل گوش جمعیت هی چرخ می‌خوردن. در تمام مدتی که اون‌جا بودم، سعی داشتن پله‌های جلوی نمایشگاه رو خلوت گیر بیارن تا از روی نرده‌هاش با دوچرخه پایین بیان... پسر بارها بارها امتحان کرد و هر بار نشد و نعره زد و لابد فحش داد...

نشسته بودم روی سکو به گروهی که اول به نظرم اومد نوازنده خیابونی هستن نیگا می‌کردم... زیاد بودن با لباس‌ها و آرایش‌های خاص... و یه در میون طبل داشتن که گاه‌گاهی روش می‌کوبیدن... هرچه بیشتر گذشت تعدادشون بیشتر شد... ظاهرشون عین فیلم دزدان دریایی کاراییب بود، اما هزار بار رنگی و شاد... اغلب جوون بودن، میونشون دختر تکیده‌ای بود که بچه‌ای رو روی سینه‌هاش بسته بود و طبلی به کمر... بلوز راه راه دلقک‌ها رو پوشیده بود و دستمال قرمزی هم دور دستش بسته بود، با کلاه سیاه و دماغ قرمز مصنوعی.

همون‌جا نشسته بودم و فکر می کردم چقدر مادرید با خیابون‌های تنگ و کوچیک‌ش خوبه...گرسنه بودم. مردی اومد و شروع کرد به اسپانیایی حرف زدن... ریش داشت و دوربین گنده‌ای از گردنش اویزون بود. گذاشتم حرف‌هاش تموم شه... گفتم من اسپانیایی نمی‌فهمم. فکری کرد و گفت:"فوتو... فوتو..." و با انگشت منو نشون داد. پشت بندش توی دوربین عکس‌ها رو نشونم داد...

از من عکس گرفته بود، وقتی اخمو و منتطر به دوچرخه سوارها نگاه می‌کردم، وقتی سعی کرده بودم از مادر و بچه‌ش عکس بگیرم... وقتی توی پیراهن گل‌گلی‌م داشتم فکر می‌کردم مادرید چه خوبه و لبخند می‌زدم... از من عکس گرفته بود. توی عکس هاش من گرسنه بودم...

سعی کردم بهش بفهمونم که اشکالی نداره. دست دادیم و خداحافظی کردیم، راه افتادم طرف هاستل...

مادرید نمایشگاه REINA SOPHIA

۹ مرداد ۱۳۹۰

-487-

نشستم پای آینه، ریشه موهامو که دراومده بود، رنگ کردم و کمی هم ابروهامو روشن. دوش گرفتم و موهامو خشک کردم، این بار دیگه با اتو صافشون نکردم بلکه دسته دسته به بیرون فر دادم... سر صبر آرایش کردم، بماند که آرایش سر صبر من هم حداکثر پونزده دقیقه‌س... لباس پوشیدم، عطر زدم، طبق یه عادت قدیمی پشت گوشام رو هم عطر زدم.

شرط منو که می‌دونی، مهمونی یعنی دامن، یعنی پیراهن، یعنی رقص، یعنی رنگ... توی آینه خودم رو می‌بینم... راضی‌م... کمتر پیش می‌اد که به خودم بگم:« هه! خوشگل شدی‌یا!» این‌بار گفتم و راه افتادم...

همه این‌ها رو گفتم که بگم دخترکی که مرد رو بخشیده نمی‌دونم چه جنسی از دل توی سینه داشته... چشم‌هاش که دیگه همیشه بسته‌س. شاید هم بهتر، که اگه می‌دید هرگز نمی‌تونست توی آینه از زیبایی لبخندش لذت ببره و دیدن براش رنج، رنج و رنج بود. خواستم بگم من اگه بودم، من روجا، همین که همیشه یه ایراد توی خودش پیدا می‌کنه و کمتر وقتایی پای آینه از زیبایی خودش لبخند می‌زنه، من نمی‌بخشیدم...

۳ تیر ۱۳۹۰

-467-

و سطر اول این بود:

حیات، غفلت رنگین یک دقیقه «حوا» ست.

سهراب سپهری

دلم شکست.

... می‌دونم، انصاف نیس که این جوری گاه به گاه، با همچین جمله‌ای اینجا رو به روز کنم... پس می‌نویسم که یادم بمونه که همه چی – تقریبن- به خوبی می‌گذره و من خوبم.

در عجبم، باد این همه ابر رو از کجا می‌اره که تمام روز توی آسمون چرخ بخورن، جمع شن و اون وقت تمام شب ببارن و فردا روز از نو و روزی از نو...

برای خودم: باورم نمی‌شد که هنوز کلمات، همین کلمات ساده، کنار هم جمله‌هایی رو بسازن، این قدر تلخ و رنج‌آور... حالا که نوشتم، می‌بینم که خیلی هم حادثه عجیبی نیس، بارها پیش اومده بود، همیشه تلخ و بد... فقط از یادم رفته بود. این جا که سکوت، کلام غالب‌ه و روزها به حرف‌های محدود روزمره می‌گذرن، شنیدن جمله‌هایی که مثل چاقو ببره و زخم کنه باید هم این طور سخت به نظر بیاد...

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

-451-


سی ساله شدم...

توی یه روز آفتابی و یه شب بارونی اردی بهشت.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

-449-

مثل شکلات کاکائوی تخته ای که می خوای برای کیک اماده کنی... با بخار آب، حرارت غیر مستقیم، آروم، آروم... آب می شه... شل می شم، نرم می شم، آب می شم... شاید بگی دست خودت هس!!! اره نمی گم دست خودم نبود، خواستم که آب شم.

یه وقتی دیدم که چند تا دنیای مختلف دارم، وقتی هر دنیا رو جداگانه زندگی می کنی و فاصله زمانی هس، خیالی نیس... اما وای به روزی که توی یه زمان کوتاه مجبور شی دنیاهای مختلف ت رو روی صحنه بیاری...


۲ فروردین ۱۳۹۰

-433-

شاید از نوشته‌ای بود که توی گودر دیدم... کسی از عروس و دومادی می‌گفت که دیده، توی ماشین عروس، نیمه شب باهم سیگار می‌کشیده‌اند و دختر راننده بوده... نه سیگارش و نه عروس راننده، بلکه فانتزی پشت قضیه برام جالب اومد... فانتزی آدم‌ها همیشه موضوع جالبی‌یه...

... نه! بر می‌گرده به قبل ‌تر، زمانی که دخترک لباس عروس‌ش رو اورد خونه ما... لباس عروسی بسیار زیبا، سرشونه های لخت، سنگ دوزی پر و پیمون توی نیم‌تنه و گلبرگ‌های ظریف توی دامن پفی‌ش... اگرچه لباس‌های عروس همه قشنگن حتی اگه فقیرانه و ارزون باشن... اما گیرایی لباس عروس برای من به خاطر همون فانتزی‌یه که پشت‌شه...

با خودم فکر کردم چقدر موضوع جالبی می‌شه اگه که لباس عروس رو بپوشی و با دوست مذکری که نقش فانتزی لباس داماد رو بازی می‌کنه... راه بیفتی توی خیابون و دوست دیگه‌ای هم که سر رشته‌ای از فیلم داره... فیلم بگیره و کارگردانی کنه... توی این بازی همه فانتزی‌های خودمون و دیگران- تا اونجا که شنیدیم - رو فیلم بگیریم... و همین طور از ادم‌ها وقتی به عروس و دوماد نیگا می‌کنن، همراه با اونا شادی می‌کنن، بوق می‌زنن...

یه فیلم عروسی واقعی از فانتزی‌های کودکانه... فانتزی اول: فیلم سیاه و سفید باشه! دست کم عروس ش...

بهار اینجا، خیلی زیباست... یعنی رنگ‌ها در نهایت شفافیت‌ن... از خاک تازه گل‌های سنبل مانند بنفش و زرد در می‌آن و تو رشدشو نه فقط می‌بینی، بلکه حس می‌کنی. که خاک داره وا می‌شه، شاید هم درد می‌کشه، مگه نه اینکه زایش درد داره؟... می‌دونی که من عاشق زردم... هیچی مثل بهار، مثل لحظات زایش، مثل یه نوزاد، مثل لذت‌های تن، منو یاد مرگ نمی‌نداره... خاک بهار همیشه این حس رو برام داره که برم دراز بکشم توش، رو به آسمون... حس کنم دارم متولد می‌شم، یا شایدم... هرچی هس پشت به خاک و رو به آسمون‌ که آبی یه و زرد.

دوستی می‌گفت روح آدم‌ها بعد مرگ، توی تونلی سفری رو شروع می‌کنه... در انتهای تونل نوری هس... حین رفتن، زندگی‌هاشون مثل یه فیلم روی دیواره تونل تصویر می‌شه- چه خوب، همه ما حق داریم که ثبت و بازدیده بشیم، گیرم برای خودمون- ادم‌های خوب، پروازی، سبک، سریع و لذت‌بخش دارن برای ناخوب‌ها همه چی کش می‌اد... اما نور همیشه هس... برای همه هس...!

نمی‌دونم چرا اما منو یاد انیمیشنی می‌ندازه از تلاش اسپرم‌ها... دم زدن‌ها، شنا و تلاش کردن‌شون... وقتی تن ادم‌هاشون خسته از لذت، اروم گرفته، اون‌ها تلاش رو شروع می‌کنن... وقتی تنت اروم بگیره، روح توی تونل راه می‌افته، شنا می‌کنه به سمت نور...

دو تا امتحان‌م مونده... بهار خوبه و منم خوبم...