‏نمایش پست‌ها با برچسب کار... کار... کار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کار... کار... کار. نمایش همه پست‌ها

۱۵ مرداد ۱۳۹۲

-627-


یکی گفته بود، یا جایی خونده بودم آدم سنش که بالاتر می ره زمان شتاب پیدا می‌کنه. به عینه می‌بینم که درسته...
بچه که بودم، هیجده سالگی دیگه آخر « بزرگ» بودن بود. دیگه از دست خواب زوری بعد از ظهر خلاص می‌شدی و می‌تونستی با بقیه دختر بزرگا بشینی و پچ‌پچ کنی. می‌تونستی روسری بزرگ گل‌گلی سرت کنی و موهاتو فکل کنی بذاری بیرون. روسری بستنش هم آداب داشت: یه کلیپس می‌زدن زیر چونه و یه طرف روسری رو می‌نداختن روی شونه مخالف. البته که می‌افتاد، اما دوباره خیلی لوندانه می‌تونستی بندازیش روی شونه... حتی می‌تونستی موهای پاتو شیو کنی و جوراب پارازین بپوشی... آخ! «بزرگ» شدن! چه کیفی داشت!

بعد یهو همه چی افتاد رو دور تند. واسه همینه الان که داره می شه سه سال که فرنگم، هنوز فکر می‌کنم همین پارسال بود که اومدم و همون پارسال بود که با بچه ها خونه داشتیم. خونه گل‌ها هم فوق فوقش دوسال پیش بود... انگار که نه انگار طرفای سال 86 بوده...
                                                             ***

کارمند شدم.
یادمه وقتی لیسانس تموم شد و داغ داغ بودیم، آزمون فلات قاره قبول شده بودیم و باس می‌رفتیم گزینش. می‌خواستم که فوق بخونم و خیال کار نداشتم. اما دست‌گرمی خوبی بود. دکتر نیک گفته بود: « چی بهتر از شرکت نفت؟! رسمی می شین و خلاص! دیگه شوهر کنین و به زندگی تون برسین، خدا هم نمی تونه تکونتون بده.»
اما کارمند شدن؟؟! به مامان گفتم: «چطور سی سال 8 صبح رفتی، 2 برگشتی؟ اون اولش نترسیدی که واسه سی سال داری قرارداد می‌بندی؟» (بس که ترس داشتم از تصمیم واسه یه عمر گرفتن. یکی از وحشت‌هام از ازدواج هم همین بود. تا آخر عمر آخه!؟) مامان خندید، یعنی یه لبخند زد.

نرفتم مصاحبه گزینش و به قول دکتر نیک لگد زدم به بختم. البته دلیلش فقط این نبود. خواهر بزرگه همون موقع‌ها کارمند شرکت خفن دولتی شده بود و گفته بود از سوالای مصاحبه گزینش، از آسانسور زنونه و مردونه، از تذکری که گرفته بود واسه پوشیدن مانتوی مشکی با دوخت رنگی... نه! این کاره نبودم!
گفتم می‌رم تو شرکت خصوصی. خرکاری داره، پول کم داره، اما دست کم کسی نمی آد بگه چرا فقط سیاه، خاکستری و قهوه‌یی، اونم  از نوع تیره‌ش نمی پوشی؟ تازه قرارداد سی ساله هم کسی با آدم نمی‌بنده...

اما بالاخره منم کارمند شدم با یه قرارداد واسه 35 سال کار!

***


از درش که تو می‌رم و به آرم نارنجی و سیاهش که نیگا می‌کنم، هنوز باورم نمی‌شه که اینجام...!



۳۱ شهریور ۱۳۹۰

-521-

اگه بخوام بزرگ‌ترین ایراد خودم توی کار رو بگم، باس بگم بعضی اوقات گیر می‌دم به یه نکته، که اگرچه مهمه و حل شدنش مشکلی از پروژه رو حل خواهد کرد، اما هدف اصلی که تموم کردن پروژه باشه رو تحت تاثیر قرار می‌ده و به عقب می‌ندازه... این وقتا یکی باس یه قلاب بندازه، منو از اون ته‌مه‌ها بکشه بیرون... تا اینجا تجربیاتم می‌گه، تموم کردن کار، هرچند ناقص بهتر از یه پروژه تموم نشده با بخش‌های مجزای کامل‌ه. اگرچه پروژه از هر نظر کامل، بهترین و ایده آل ترین حالت‌ه.

البته دوستی معتقده که این ایراد من فقط توی کار نیس و من عمومن این طوری هستم.

۲ دی ۱۳۸۹

-373-

بعد مدت‌ها دوباره کار ترجمه گرفتم، دست کم 70- 80 صفحه‌س، ترجمه رو دوس ندارم اما خب مساله پول‌ش بود ( کی‌یه که ندونه پول برای من چقدر مهمه :) !!!) و با توجه به این‌که هنوز موفق نشدم توی دانشگاه کاری پیدا کنم - البته با توجه به ساعات زیادی که در طول روزای هفته کلاس داریم پیدا کردن جای خالی برای کار، کمی غیرممکن بود، اگرچه خیلی امیدوارم که واسه ترم جدید کار پیدا کنم،- خب پولش، ترجمه رو می‌گم می‌تونه کمک باشه... اما خب می‌دونی مساله فقط پول نیس!!

هوار تا دلیل دیگه دارم واسه پول درآوردن، اولین و مهمترین‌ش رضایت شخصی‌یه، من مدت‌هاس که خرجمو خودم در می‌ارم، کلی بهم اعتماد به نفس می‌ده، از طرفی تجربه ثابت کرده وقتی سرم با کارهای "باید"ی درآمددار شلوغ باشه به باقی کارهام مثل درس یا کارهایی که دوس دارم مثل کتاب، شاید کمی ورزش و خلاصه توجه به بخش لذت بخش زندگی، بیشتر می‌رسم...

دوباره همون تجربه‌های فوق‌الذکر ثابت کرده که بنده استعداد شگفت‌انگیزی در داغون کردن اوقات "فقط" فراغت دارم، نه فقط با عیش و نوش! بلکه درصد کمی‌ش احتمالن به عیش و نوش می‌گذره و الباقی‌ش به کوفت کردن همون یه ذره عیش و نوش به خودم و آغاز فصل سرزنش خودم که " این همه مدت گذشت و تو هیچ کاری نکردی!!!" می‌گذره... بعدش هم رخوت و تنبلی و تلف کردن وقت باقی‌مونده... پووه بیا و ببین!!!

این شد که ترجمه ها رو قبول کردم، از دیروز عصر تعطیلاتم شروع شده و من نشستم پای ترجمه‌ها. از صدقه سری استادا واسه بعد از تعطیلات، یه عالمه درس دارم برای خوندن و یه سفری هم در پیش (منو تصور کن که دارم از خوشی قر می‌دم)، خوندن زبان آلمانی و کارای دیگه... حالا سوالم اینه که این آقایون داشمندا می‌میرن یه کم جدول و گراف و شکل بیشتری تو مقاله‌هاشون بذارن؟!! مردم بس که صفحه‌های باقی‌مونده رو شمردم به خدا!!!


۲ تیر ۱۳۸۹

-265-


در مورد آقاضيا گفته بودم؟ مگه نه؟... به هر حال اون چند وقتي از شركت ما رفته بود و حالا دوباره برگشته، اين روزها كم و بيش "ماجراهاي آقا ضيا" داريم

1- گاهي اوقات كه هم من و هم اون وقت داشته باشيم و نه من و نه اون تنبلي نكنيم براش سرمشق مي‌گيرم تا خوندن و نوشتن‌ش بهتر شه... يكي از سر مشق‌هاش اطلاعيه توي آشپزخونه بود:

" از كليه همكاران محترم خواهشمند است، از رفت و آمدهاي مكرر و ايستادن‌هاي غيرضروري در آشپزخانه جدا خودداري فرمايند... "

2- نوه رييس تازه زبون باز كرده و با ضيا هم خيلي خوبه... تكيه كلامش اينه: " ضيا... بيا"

3- ضيا بهش شمارش اعداد رو ياد داده! اونم مي‌شمره: يك، دو، سه... البته با لهجه ضيا داد مي‌زنه: yaaaaaak, dooooo, se

4- بچه‌ها با هم كل كل دارن، از همه بيشتر آقاي "م" با آقاي "ح".

"م" رفته توي آشپزخونه داد زده: ضيا آب‌جوش داري بريزم توي حلق "ح"... ضيا گفته: جوش نيس آقا مهندس...! پنج دقيقه بعدم اومده كه: آقاي مهندس آب جوش اومده‌ها!

5- " م" به ضيا گفته برو فلفل سياه بگير بريزم توي حلق اين "ح"... فرداش ضيا اومده كه: آقاي مهندس رفتم، فلفل سياه نبود، فلفل قرمز گرفتم...!


۱۰ بهمن ۱۳۸۸

-187-


مدتي‌يه كه به شدت تحت فشارم، بابت كارم... "كار" كه دوست ش داشتم ...

نمي‌دونم چي قراره بشه. اما " دوس نداشتن" اتفاقي‌يه كه افتاده...

خلاصه خوب نيستم.

۷ شهریور ۱۳۸۸

-25-


همکاره سرما خورده... آنفولانزا. صحبت از احتمال همه‌گیر بودن و شیوع مریضی تو زمستونه. به نقل از دکترش می‌گه: زنای باردار، بچه‌ها و معتادها از همه بیشتر در خطر مریضی و مرگ احتمالی هستن! این یکی می‌گه:... معتادا که بمیرن خوبه!

بعععله در چنین مکانی کار می‌کنیم.