‏نمایش پست‌ها با برچسب برشی از یک کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برشی از یک کتاب. نمایش همه پست‌ها

۳۰ مرداد ۱۳۹۲

-639-


مامان حرفای خوبی می‌زنه. چن تاشون همیشه برجسته، یه گوشه ذهنم جا گرفته. نه اون وقتایی که نصیحت کنه. نه! خیلی‌هاشونو وقتی گفته که داشته توی آشپزخونه به کارای معمولی مامان طور می‌رسیده. مثلن یکی‌ش این: «این همه کتاب می‌خونی، باس از هر کدوم یه چیزی یاد بگیری که خوب‌تر زندگی کنی، که خوب‌تر باشی.»

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲

-619-

برای تولدم، خودم رو به نون سیاه و زیتون، شراب سفید و دو کتاب مهمون کردم. ترجمه فارسی   
 « What I talk when I talk about running » رو خونده بودم. شکی نیس که خوب بود. اما انگلیسی اثر یه چیز دیگه س. همون دو صفحه اول یه جا از قول یه دونده ماراتن می گه:

"Pain is inevitable. Suffering is optional"

می خوام اینو یاد بگیرم. زندگی کردن رو باهاش یاد بگیرم. مثل جمله «این نیز بگذرد.» که تابلوشو زده بودیم جلوی در. همه می دیدنش اما خودم مدتها طول کشید یا یاد بگیرمش...

دومی یه کتاب دیگه س مال پل استر، من خیلی خاطرخواه استر نیستم اما این چشمم رو گرفت. در آستانه 64 سالگی از خودش می گه. والبته یه عکس پرتره تاثیر گذار هم روی جلدش داره. خب منم به شیوه خودم ظاهربینم. همون عکس و نیگا ه خیره ش، کافی بود که مشتاق شم واسه خوندن کتاب.

پسرها هم قراره برن سینما و منو هم مهمون کنن، یه فیلم بزن بزن، بکش بکش رو بشینم باهاشون تماشا کنم. اونم سه بعدی.

خلاصه توی یه روز دو سوم ابری، یه کم آفتابی بهار، توی اتاق خوابگاه خیابون فرانکن گوت، زمانی که لاله های قرمز جلوی در باز شدن و حلزون های عزیز دوس داشتی توی خیابون ولو شدن از خوشی بارون های بهاری و هیچ حواسشون نیس که یه درمیون زیر دست و پا و دوچرخه له می شن، سی و دو ساله شدم.

۲۳ دی ۱۳۹۰

-587-


«... می‌شود تا ابد زوزه کشید. اما چه فایده؟»
دل سگ، صفحه11- میخاییل بولگانف- مهدی غبرایی- کتابسرای تندیس

بولگانف یادآور حس خوب «مرشد و مارگریتا»س، که البته الان چیزی از داستانش به یادم نیس، جز یه حس قوی خوب... البته که فکر کردم بیارمش با خودم، اما کتاب ضخیم یعنی کتاب کمتر و این بار ولع تعداد داشتم. به قول آوازه خوان: «عدد»! بمونه که دل سگ رو هم مدت‌ها بود که می‌خواستم بخونم. اسم کتاب و تصویر روش همیشه در ذهنم بود و نمی‌دونم چرا دست روی دست گذاشته بودم.

«... نکته هولناک این وضعیت این است که حالا دل آدمی دارد، نه دل سگ! و دلش فاسد ترین دل آفرینش است...» صفحه 137

ستاره: (به سبک سایت قدیمی و خوب goodreads ) سه تا از پنج تا. 

۷ دی ۱۳۹۰

-583-


کتاب خوبی می خونم... سخن عاشق، رولان بارت... خوبه... یاداور روجای بیست سالگی و اون ایده آل ها و تصاویر ساخته شده توی ذهنم که ادم ها بهش می خندیدن... هنوز هم می خندن اگه بگم، شاید نگران هم بشن که سنی ازت گذشته دختر، بذار کنار این حرف ها رو.
" عاشق تنهاس... رنج می کشه... رنج غذای عاشق ه... که ابراز عشق، خودخواهی یه و عاشق از خودخواهی به دوره... عاشق درد می کشه اما راضی یه... غمگین ه اما خوشه با غمش... عاشق ها در چشم هاشون برقی دارن که هزار تا به وصل رسیده ندارن..."
 می خونم و اشک می ریزم... دلم تلاطم و شیدایی، دیوانگی می خواست برای سی سالگی...
 تنها تر از این؟ شیدا تر؟ دیوانه تر از این؟ عاشق تر از این؟
همون طور که می خواستی دختر...

از این جا می رم؟
نمی دونم...

گلوله ای از اتیش و اهن، در تنم می ره و می اد... هی گلوله اتیش و اهن! چه من ببرم و چه تو... هیچ کدوم پیروز نیستیم.





۳ آبان ۱۳۹۰

-539-


توی سفر دوباره یا نمی‌دونم واسه بار سوم عقاید یک دلقک رو خوندم... اون فصلی که پدرش می‌آد سراغش و هانس به پول و کمکش احتیاج داره! خیلی احتیاج داره... اما با اون یه سکه دارایی‌ش و حرف‌هاش چنان پیرمرد رو ناراحت و غمگین می‌کنه که پول دادن یه ژست احمقانه می‌شه... پدرش، بی هیچ کمکی، می‌ره و اون تنها سکه‌شو پرت می‌کنه توی خیابون... مستاصل!

۱۴ مهر ۱۳۹۰

-535-

آنا گاوالدا یه جا توی کتابش می‌گه که «زندگی از همه چی قوی‌تره » و این حقیقت داره. عین خورشید وسط آسمون، مسلمه!

اما تو وسط فاجعه‌ی که برات اتفاق افتاده، ایستاده‌ای و نمی‌خوای باور کنی... مشت می‌کوبی به خورشید! به آسمون، به زندگی و همه واقعیت‌ها! چیزی/کسی رو ذیگه نداری و ناتوانی! ناتوان حتی از پذیرفتن‌ش. «...لعنتی، چرا؟ آخه چرا...؟»

حاضر نیستی باور کنی: یه روز می‌بینی، همین زندگی با اون قدرت کذایی‌ش، فاجعه تو رو خیلی آروم و نرم پرت کرده به گذشته، جایی که همه فجایع پرت شدن. انگشت کوچیکه شو داده به تو، راه افتادی باهاش و تو و غم بزرگ‌ت از هم، هی دور می‌شین...



پی‌نوشت یک: «... زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی‌اش، از تو قوی‌تر است. از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته‌اند دوباره زاد و ولد کردند‌. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش‌بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین‌گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است» .

پی‌نوشت دو: «...زندگی همین است... اراده راسخ‌تان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می‌گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می‌یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .»

پی‌نوشت آخر: کتاب رو خریده بودم به خاطر عکسش روی جلد، دیدین گاهی اوقات آدم توی عکس رو دوست داریم؟ نه به خاطر این که جذاب یا زیباس... یا معروفه... نه! نمی‌دونم چرا، اما آدم صاحب عکس رو دوس داشتم و کتاب رو خریدم.

۳ مرداد ۱۳۹۰

-483-

«خوانندگان بسیار عزیز ایرانی من،

گرچه همدیگر را ندیده‌ایم، اما به هم نزدیک و با هم آشناایم... شما در نوشته‌های من خودتان را می‌یابید، پس من شما را می‌شناسم.

... قسمت نبود که دروازه مرز را بگذرم و خودم را در میان شما ببینم، و کیست که به همه آرزوهای خود رسیده باشد؟... من به کتاب‌هایم حسودی می‌کنم، زیرا آنها می‌توانند به همه جا بروند.

باری... گرچه هم‌دیگر را ندیده‌ایم، اما دوستیم. و در دنیایی که میلیون‌ها انسان در کنار هم، با هم بیگانه و به خون هم تشنه‌اند، نزدیکی و دوستی ما از دور، خود سعادتی است.»

عزیر نسین- 16 مه 1972- مقدمه کتاب «دیوانه، یکی صد لیره» ترجمه ثمین باغچه بان.

ته نوشت: در سال 1933 که انتخاب اسم فامیلی در ترکیه اجباری شد، او کلمه «نسین» به معنی«تو چه کاره‌یی؟» را برای خود انتخاب کرد.

۶ خرداد ۱۳۹۰

-457-


خدا می‌دونه که من تلاش‌مو کردم، اما هرچی که بیشتر می‌خونم، می‌بینم کمتر از پل استر و ریچارد براتیگان خوشم می‌آد...

البته به استثنای شعرهای براتیگان!

۱۹ اسفند ۱۳۸۹

-427-

- سکینو!... سکینو!

-کار کی داری ننه قمر؟

- کار سکینو.

- چکارش داری؟

- می‌خوام عاروسیش کنم، جونور گرخته.

...

داستان عاشقانه- باغ اناری- محمد شریفی


۳ بهمن ۱۳۸۹

-397-

یه عنکبوتی هس، سمی و خطرناک، به اسم بیوه سیاه... این خانوم بعد جفت‌گیری، عنکبوت نر رو می‌خوره... چرا یادش افتادم؟

خواستم بگم " لیدی ال" رومن گاری منو یاد بیوه سیاه می‌ندازه...


۱۶ آذر ۱۳۸۹

-365-


این نوشته به بهانه عکسی‌یه که دو سه روز پیش توی فیس بوک دیدم و به احترام مردی که هنوز بعد این همه مدت از نبودنش، وقتی به عکسش نگاه می کنم از فرط زنده بودن... (انگار صداشو می‌شنوم که داره می‌خونه...)

برای من صمد بهرنگی واسه خاطر "ماهی سیاه کوچولو" نیس که عزیزه... کتابی که اونو برای من نه عزیز، بلکه خیلی عزیز کرد، کتابی قدیمی و نه داستانی یه به نام "کند وکاو در مسائل تربیتی ایران (تابستان 1344) "
این کتاب رو خیلی وقت پیش خوندم، با توجه به اینکه تقربین یه دختربچه نوجوون بودم و این نکته که کتاب داستان نبود، نباس خیلی جالب می‌شد برام، اما نمی‌دونم چرا منو مجذوب خودش کرد.

بیشتر 50 سال پیش، این آدم که تحصیل کرده و روشنفکر اون زمان بوده فهمیده که هیچ چی توی ایران بهتر نمی‌شه مگه اینکه از اولین و اساسی‌ترین جا شروع کنیم.... از "آموزش"

روی آموزش بچه‌ها وقت بذاریم، تحقیق کنیم و سعی کنیم بهترش کنیم... یادم می‌اد از تجربیات‌ مختلفش توی روستاهایی که درس می‌داد نوشته بود... رابطه‌ش با شاگرداش خوب و صمیمی بوده. یه جور انگاری عاشق‌شون بود... با خوندن کتاب حس می‌کردم چقدر بچه‌ها و آینده‌شون براش مهمه...

خلاصه برام یه قهرمان شد، کسی که توی دهات دورافتاده درس می‌داد و سعی داشت با نوشتن و تحقیق اوضاع رو بهتر کنه...

دخترک می‌گفت: این آهنگ رو برای اون خوندن که مرگش مشکوک بود...



۱۳ آبان ۱۳۸۹

-341-


" عشق همین است، همین که تو چاقویی هستی که من دائما در زخم‌هایم پیچ و تابش می‌دهم..."


نقل قول از ف. کافکا در نامه ای به ملینا – روح پراگ- ایوان کلیما


۴ شهریور ۱۳۸۹

-315-


...من نه رييس‌م نه آرزومند رييس شدنم. فرمان دادن و فرمان بردن، يك چيزند. قلتش‌ترين آدم هم به نام كس ديگر فرمان مي‌دهد، به نام يك انگل مقدس- پدرش-. و خشونت‌هاي انتزاعي را كه خودش در معرض آنهاست، انتقال مي‌دهد....

كلمات- ژان پل سارتر- اميرجلال‌الدين اعلم



-313-


... قاعده كار چنين است كه پدر خوب وجود ندارد، اين را نه به پاي مردها بلكه به پاي پيوند پدري بايد گذاشت كه گنديده است. چه چيزي بهتر از بچه پس انداختن، اما عجب گناهي است بچه داشتن!

... من جوان مرده‌اي‌را پشت سرم گذاشته‌ام كه فرصت نداشت پدرم باشد و مي‌شد كه امروز، پسرم باشد. اين چيز بدي بود يا خوبي؟ نمي‌دانم!

كلمات- ژان پل سارتر- اميرجلال‌الدين اعلم

۲۵ مرداد ۱۳۸۹

-305-


مي‌دوني داستان‌نويس‌هاي زن ايراني رو دوس‌دارم، همينايي كه توي همين‌دوران و از همين دوران مي‌نويسن... همينايي كه گاه‌گداري حين چرخ زدن توي نشر چشمه يا انتشارات هاشمي... يا به واسطه پيشنهاداي گودري يا پيشنهاد بچه‌ها مي‌خرمشون... نرم و روون خونده مي‌شن... نه كه هيچ ايرادي نداشته باشن... يا مطابق سليقه من باشن... نه... اما دوسشون دارم. يه جورايي انگار دارن رشد مي‌كنن... بذار نگم رشد... هوم‌م‌م‌، انگار مثل آب دارن راهي پيدا مي‌كنن... آهسته و صبور... آره همين‌ه!

يه جايي توي داستان سووشون، يوسف به جاي زخم سزارين زري دست مي‌كشه (شايد زري مي‌خواسته پنهانش كنه) و بهش مي‌گه چقدر دوسش داره... چقدر رد اين زخم رو هم دوس داره...

منم همين حسو دارم، در گوش كتاب‌هام پچ پچ مي‌كنم كه دوسشون دارم حتي با همه اين زخم‌ها...


۱۳ مرداد ۱۳۸۹

-301-


در ميان آداب و سنن اقوام كهن يكي هست كه به نظر مي‌رسد به ما هشدار مي‌دهد كه وقتي از طبيعت دست و دل‌باز چيزي برمي‌گيريم، بايد مواظب باشيم در دام طمع نيفتيم. زيرا ما چيزي از خود نداريم كه به زمين هديه كنيم: اين است كه بايد موقع گرفتن، پيش از اين‌كه دست روي سهم خود بگذاريم، با بازگرداندن قسمتي قسمتي جزيي به طبيعت اداي احترام كنيم. اين احترام در آداب و سنن كهن شراب‌ريزي بر خاك بيان شده است. در واقع شايد ممنوع بودن جمع‌آوري خوشه‌هاي فراموش شده ذرت يا خوشه‌هاي به زمين افتاده انگور، گونه تغيير شكل يافته همان عادت از ياد رفته باشد كه تا به امروز رسيده است... عادت آتني جمع كردن خرده‌هاي نان از روي ميز را جايز نمي‌شمرد، زيرا آن‌ها را متعلق به قهرمانان مي‌داند.

والتر بنيامين- خيابان يك طرفه- حميد فرازنده