۳۰ مرداد ۱۳۹۲
-639-
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲
-619-
۲۳ دی ۱۳۹۰
-587-
۷ دی ۱۳۹۰
-583-
کتاب خوبی می خونم... سخن عاشق، رولان بارت... خوبه... یاداور روجای بیست سالگی و اون ایده آل ها و تصاویر ساخته شده توی ذهنم که ادم ها بهش می خندیدن... هنوز هم می خندن اگه بگم، شاید نگران هم بشن که سنی ازت گذشته دختر، بذار کنار این حرف ها رو.
" عاشق تنهاس... رنج می کشه... رنج غذای عاشق ه... که ابراز عشق، خودخواهی یه و عاشق از خودخواهی به دوره... عاشق درد می کشه اما راضی یه... غمگین ه اما خوشه با غمش... عاشق ها در چشم هاشون برقی دارن که هزار تا به وصل رسیده ندارن..."
می خونم و اشک می ریزم... دلم تلاطم و شیدایی، دیوانگی می خواست برای سی سالگی...
تنها تر از این؟ شیدا تر؟ دیوانه تر از این؟ عاشق تر از این؟
همون طور که می خواستی دختر...
از این جا می رم؟
نمی دونم...
گلوله ای از اتیش و اهن، در تنم می ره و می اد... هی گلوله اتیش و اهن! چه من ببرم و چه تو... هیچ کدوم پیروز نیستیم.
۳ آبان ۱۳۹۰
-539-
توی سفر دوباره یا نمیدونم واسه بار سوم عقاید یک دلقک رو خوندم... اون فصلی که پدرش میآد سراغش و هانس به پول و کمکش احتیاج داره! خیلی احتیاج داره... اما با اون یه سکه داراییش و حرفهاش چنان پیرمرد رو ناراحت و غمگین میکنه که پول دادن یه ژست احمقانه میشه... پدرش، بی هیچ کمکی، میره و اون تنها سکهشو پرت میکنه توی خیابون... مستاصل!
۱۴ مهر ۱۳۹۰
-535-
آنا گاوالدا یه جا توی کتابش میگه که «زندگی از همه چی قویتره » و این حقیقت داره. عین خورشید وسط آسمون، مسلمه!
اما تو وسط فاجعهی که برات اتفاق افتاده، ایستادهای و نمیخوای باور کنی... مشت میکوبی به خورشید! به آسمون، به زندگی و همه واقعیتها! چیزی/کسی رو ذیگه نداری و ناتوانی! ناتوان حتی از پذیرفتنش. «...لعنتی، چرا؟ آخه چرا...؟»
حاضر نیستی باور کنی: یه روز میبینی، همین زندگی با اون قدرت کذاییش، فاجعه تو رو خیلی آروم و نرم پرت کرده به گذشته، جایی که همه فجایع پرت شدن. انگشت کوچیکه شو داده به تو، راه افتادی باهاش و تو و غم بزرگت از هم، هی دور میشین...
پینوشت یک: «... زندگی حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی نادیدهاش میگیری، حتی وقتی نمیخواهیاش، از تو قویتر است. از هر چیز دیگری قویتر است. آدمهایی که از بازداشتگاههای اجباری برگشتهاند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانههاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوسها دویدند، به پیشبینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همینگونه است. زندگی از هر چیز دیگری قویتر است» .
پینوشت دو: «...زندگی همین است... اراده راسختان را در ترک سیگار تحسین میکنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در مییابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .»
پینوشت آخر: کتاب رو خریده بودم به خاطر عکسش روی جلد، دیدین گاهی اوقات آدم توی عکس رو دوست داریم؟ نه به خاطر این که جذاب یا زیباس... یا معروفه... نه! نمیدونم چرا، اما آدم صاحب عکس رو دوس داشتم و کتاب رو خریدم.
۳ مرداد ۱۳۹۰
-483-
«خوانندگان بسیار عزیز ایرانی من،
گرچه همدیگر را ندیدهایم، اما به هم نزدیک و با هم آشناایم... شما در نوشتههای من خودتان را مییابید، پس من شما را میشناسم.
... قسمت نبود که دروازه مرز را بگذرم و خودم را در میان شما ببینم، و کیست که به همه آرزوهای خود رسیده باشد؟... من به کتابهایم حسودی میکنم، زیرا آنها میتوانند به همه جا بروند.
باری... گرچه همدیگر را ندیدهایم، اما دوستیم. و در دنیایی که میلیونها انسان در کنار هم، با هم بیگانه و به خون هم تشنهاند، نزدیکی و دوستی ما از دور، خود سعادتی است.»
عزیر نسین- 16 مه 1972- مقدمه کتاب «دیوانه، یکی صد لیره» ترجمه ثمین باغچه بان.
ته نوشت: در سال 1933 که انتخاب اسم فامیلی در ترکیه اجباری شد، او کلمه «نسین» به معنی«تو چه کارهیی؟» را برای خود انتخاب کرد.
۶ خرداد ۱۳۹۰
-457-
خدا میدونه که من تلاشمو کردم، اما هرچی که بیشتر میخونم، میبینم کمتر از پل استر و ریچارد براتیگان خوشم میآد...
البته به استثنای شعرهای براتیگان!
۱۹ اسفند ۱۳۸۹
-427-
- سکینو!... سکینو!
-کار کی داری ننه قمر؟
- کار سکینو.
- چکارش داری؟
- میخوام عاروسیش کنم، جونور گرخته.
...
داستان عاشقانه- باغ اناری- محمد شریفی
۳ بهمن ۱۳۸۹
-397-
۱۶ آذر ۱۳۸۹
-365-

بیشتر 50 سال پیش، این آدم که تحصیل کرده و روشنفکر اون زمان بوده فهمیده که هیچ چی توی ایران بهتر نمیشه مگه اینکه از اولین و اساسیترین جا شروع کنیم.... از "آموزش"
روی آموزش بچهها وقت بذاریم، تحقیق کنیم و سعی کنیم بهترش کنیم... یادم میاد از تجربیات مختلفش توی روستاهایی که درس میداد نوشته بود... رابطهش با شاگرداش خوب و صمیمی بوده. یه جور انگاری عاشقشون بود... با خوندن کتاب حس میکردم چقدر بچهها و آیندهشون براش مهمه...
خلاصه برام یه قهرمان شد، کسی که توی دهات دورافتاده درس میداد و سعی داشت با نوشتن و تحقیق اوضاع رو بهتر کنه...
۱۳ آبان ۱۳۸۹
-341-
" عشق همین است، همین که تو چاقویی هستی که من دائما در زخمهایم پیچ و تابش میدهم..."
۲ آبان ۱۳۸۹
۴ شهریور ۱۳۸۹
-315-
...من نه رييسم نه آرزومند رييس شدنم. فرمان دادن و فرمان بردن، يك چيزند. قلتشترين آدم هم به نام كس ديگر فرمان ميدهد، به نام يك انگل مقدس- پدرش-. و خشونتهاي انتزاعي را كه خودش در معرض آنهاست، انتقال ميدهد....
كلمات- ژان پل سارتر- اميرجلالالدين اعلم
-313-
... قاعده كار چنين است كه پدر خوب وجود ندارد، اين را نه به پاي مردها بلكه به پاي پيوند پدري بايد گذاشت كه گنديده است. چه چيزي بهتر از بچه پس انداختن، اما عجب گناهي است بچه داشتن!
... من جوان مردهايرا پشت سرم گذاشتهام كه فرصت نداشت پدرم باشد و ميشد كه امروز، پسرم باشد. اين چيز بدي بود يا خوبي؟ نميدانم!
كلمات- ژان پل سارتر- اميرجلالالدين اعلم
۲۵ مرداد ۱۳۸۹
-305-
ميدوني داستاننويسهاي زن ايراني رو دوسدارم، همينايي كه توي هميندوران و از همين دوران مينويسن... همينايي كه گاهگداري حين چرخ زدن توي نشر چشمه يا انتشارات هاشمي... يا به واسطه پيشنهاداي گودري يا پيشنهاد بچهها ميخرمشون... نرم و روون خونده ميشن... نه كه هيچ ايرادي نداشته باشن... يا مطابق سليقه من باشن... نه... اما دوسشون دارم. يه جورايي انگار دارن رشد ميكنن... بذار نگم رشد... هوممم، انگار مثل آب دارن راهي پيدا ميكنن... آهسته و صبور... آره همينه!
يه جايي توي داستان سووشون، يوسف به جاي زخم سزارين زري دست ميكشه (شايد زري ميخواسته پنهانش كنه) و بهش ميگه چقدر دوسش داره... چقدر رد اين زخم رو هم دوس داره...
منم همين حسو دارم، در گوش كتابهام پچ پچ ميكنم كه دوسشون دارم حتي با همه اين زخمها...
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
-301-
در ميان آداب و سنن اقوام كهن يكي هست كه به نظر ميرسد به ما هشدار ميدهد كه وقتي از طبيعت دست و دلباز چيزي برميگيريم، بايد مواظب باشيم در دام طمع نيفتيم. زيرا ما چيزي از خود نداريم كه به زمين هديه كنيم: اين است كه بايد موقع گرفتن، پيش از اينكه دست روي سهم خود بگذاريم، با بازگرداندن قسمتي قسمتي جزيي به طبيعت اداي احترام كنيم. اين احترام در آداب و سنن كهن شرابريزي بر خاك بيان شده است. در واقع شايد ممنوع بودن جمعآوري خوشههاي فراموش شده ذرت يا خوشههاي به زمين افتاده انگور، گونه تغيير شكل يافته همان عادت از ياد رفته باشد كه تا به امروز رسيده است... عادت آتني جمع كردن خردههاي نان از روي ميز را جايز نميشمرد، زيرا آنها را متعلق به قهرمانان ميداند.
والتر بنيامين- خيابان يك طرفه- حميد فرازنده
