۳ شهریور ۱۳۹۲
-643-
۳۱ مرداد ۱۳۹۲
-641-
۲۷ مرداد ۱۳۹۲
-637-
۲۴ مرداد ۱۳۹۲
-635-
۲۱ مرداد ۱۳۹۲
-631-
۱۱ فروردین ۱۳۹۰
-441-
از سری منتشر نشده ها
1- آدم خوبه جاهطلبی داشته باشه، مگه چییه جاهطلبی... بیشتر خواستن، بیشتر از حد موجود... همون آرزو در تعریف عمومی و مثبتش اما من لغت جاهطلبی رو ترجیح می دم... مامان میگه همه چی کمش خوبه... من میگم کم نسبییه... باید توی محیط، کم و زیادیش رو اندازه گرفت...
اما ادم خوبه جاهطلب باشه، همون "کم" مامان و "نسبی" من... به انگیزهای که میده فکر کن و گاهی تمرین جاهطلبی کن، فقط به اطراف حواست باشه. یه وفتی اندازه " کم" از دستت نره...
2- به جایی توی فیلم تعریف میکنه که کلافه میره پیش پدرش که سرگردونه و نمیدونه چیه؟ چی بوده؟ چی می خواد؟... پدرش میگه – نقل به مضمون- کار کن، کار کن... کار ادمو سرپا نیگه میداره...
اره. اینا همه شعاره، همه چی دیگران، تا وقتی که برای خود ادم اتفاق نیفته شعاره... اینجا نوشتم، چون بهش احتیاج دارم، حتی به نوشتنش، ببینم چه میشه کرد...
3- توی ایران چادری هستی، (فرض: کسی که من نمیتونم تشخیص بدم اعتقاد شخصی، اثر محیط، فرهنگ خانواده یا چی عامل چادر گذاشتنشه، بسکه -به نظرم- همه این دلایل با هم هس)...همه جا چادری... میری فرنگ تو بگو اروپا، همچنان محجبه، سفت و کیپ. اما دیگه چادر نیس... چرا؟
4- دختر بلوند به دوست پسرش توی سلف توپید: you did a big mistake! و رفت. نگاه پسر به سینههای دختری سیاه مو که از روبرو میاومد، خیره بود که دختر بلوند بهش توپید...
5- زنی رو به خواب میبینم که تمام بلوزهاشو از جلو قیچی کرده... یعنی یه خط عمودی از وسط همشون گذرونده... با همون وضع میپوشدشون و راه میافته توی رویای من و هیچ خیالش نیس که لباسش پارهس.... زنی که شبیه من نیس، باریک و لاغر، سینهها و شکم لاغرشو میبینم وقتی یه باد کوچولو لباس پاره کنار میزنه... هیچ شبیه من نیس اما هی میاد توی رویاهام و منو یاد خودم میندازه...
۷ دی ۱۳۸۹
-377-
منتشر نشده ها...
الف- یه وقت هایی آدم کوچیکی میشم... اشتباه نکنی یه وقت، منظورم از کوچیک شدن، تحقیر نیس... خود خود کوچیک شدن... انگار توی اون زمان و توی اون مکان، همه چی یهو رشد میکنه و بزرگ میشه و من کوچیک میشم... عینهو گالیور! این کوچیک شدنهای من و بزرگ شدنهای بقیه چیزا، تو شرایط مختلفی ممکنه اتفاق بیفته، مثلن گاهی وقتی که یه حس قوی از جنس خشم و غم رو تجربه میکنم، یا مثلن یه لحظه پر از لذت، یا درد پیش رومه، یا وقتی بهتم میبره از شدت زیبایی یه چیز، توانایی یه فرد...
ب- توی تلفن گفتم: "دخترجان من اینجا خیلی سکوت دارم." ساکت شدم، چون بغضم گرفته بود و نمیخواستم لرزش صدام بره اونطرف... میترسیدم که بغضم به غم تعبیر شه... غم نبود... همون بود که قبلن گفتم: "سکوت"!
ج- بچههای دوره مجموعا از نه کشور مختلف اومدن... بدم نمی اد تصویری که تا الان ازشون دارم رو ثبت کنم:
پاکستان (مسلمان): بیشترین تعداد مال پاکستانیهاس، گمونم 7 تا پاکستانی داریم، همه پسر و قریب به اتفاق مذهبی، جوری که جمعهها نماز جماعت برگزار میکنند... هیچ غذایی توی سلف نمیخورن... به شدت دنبال کار نیمه وقتن و عموما دیر سرکلاسها حاضر میشن. انگلیسی خیلی بیشتر از ماها بلدن چون زبان تدریس در دانشگاههاشون (دست کم دانشگاههای خوب) انگلیسی بوده... اما لهجههاشون به شدت غیرقابل فهمه... به شدت تمایل دارن کلونی خودشونو تشکیل بدن... فهمیدم اطلاعاتم از پاکستان خیلی کمه. مثلن در مورد تحصیل زنها یا موقعیت اجتماعی اونها و یا ادبیات روز پاکستان هیچ نمیدونم.
آلمان- (مسیحی): پنج تا آلمانی داریم. که چهارتاشون همین دانشگاه بودن و یکی از اشتوتگارت اومده. همونطور که انتظار میره بسیار وقتشناس و منظم. انگلیسی رو خوب و روون صحبت می کنن و به شدت نسبت به تاریخ 100 سال گذشته آلمان حساسن و در صورتی که حرفی پیش بیاد، خیلی مصمم میگن خیلی چیزا عوض شده...
(احتمالن رقابت خیلی سختی بین یکی از آلمانیها و ایرانی زرنگ ما در خواهد گرفت برای شاگرد اول شدن! )
ایران- مسلمان- 4 نفر- یک دختر که منم- نظر دادن راجع به ایرانیها سختتره چون شاید شناخت خیلی بیشتری وجود نداشته باشه به واسطه ایرانی بودن میشه خیلی چیزها با با تقریب درستی، حدس زد– به صورت خلاصه، مذهبی نیستن (بعضیا گوشت خوک، بعضی الکل نمیخورن و بعضی هم هردو رو میخورن). دنبال کولونی تشکیل دادن نیستن... انگلیسی هم جز آقای احتمالن شاگرد اول، بقیه دایره لغات محدودی دارن... از درس خون صرف داریم تا خوش گذرون صرف...
(از اینجا به بعد رو دیگه تنبلی کردم)
ترکیه- مسلمان – 3 نقر دوتا دختر- تقربین چیزی از مذهب نمیدونن. خیلی اهل خوش گذرونین.
چین- ؟- 2 نفر (یک دختر)- خوشرو و خوش خنده... یعنی فکر نکنم مذهبی داشته باشن...
بنگلادش- کلمبیا- شیلی- امریکا
۱۹ مرداد ۱۳۸۹
-303-
قرار بود "ناتمومها" رو گاهگداري منتشر كنم:
1- هوس كردم برم تتو كنم... از اين موقتها كه با شابلون طرح ميزنن... چه ميدونم... شايد روي كتف يا قوزك پام يا روي استخوناي گردن، اونجا كه موها تموم ميشن... زير لاله گوش يا روي سينه چپ... طرحش رو هم انتخاب كردم يه علامت تعجب يا از اين اسكيسهاي سريع و خلوت از اندام آدمها...
2- تنهام. خب آره! اما اين اصلن به اين معني نيست كه آدمها رو به زور بتپونم توي برش خالي پيتزا مانندخودم... شل سيلوستر استاين روحت شاد!
3- تراس خونه جديد شده محل خلاف من... ميشينم و چشم ميدوزم به خونهاي روبرو، خونه روبرويي خيلي خيلي قديمييه و حياطش پر از درختايي يه كه سالهاس هرس نشده... يه بار يه خانم پيري رو ديدم كه به درختها آب ميداد... آرزو كردم كه هرس كردن اين باغچه رو بدن به من... از تغيير هاي چشمگير خوشم ميآد... چه شود!
4- ميدوني حياط خلوت ها، تراس ها، پاگرداي آخر خونه ها چه داستانهايي توي دلشون دارن؟
5- بعد كه همه چي تموم ميشه از سختگيري يا كوتاهبيني خودم خندهم ميگيره...- فارغ از نتيجه اون تجربه كه ممكنه خوب يا بد باشه-، به خودم ميگم دختر نيگا كن! چرا اينقدر محدود فكر ميكردي؟ چرا اينقدر سقف فكرت كوتاه بود؟...
6- افسوس كه پنهانكاري رو بهم يا دادند و دريغ كه من خوب خوب ياد گرفتمش...
7- من اگه مرد بودم، لابد هلاک چشمای دختره بودم، وقتی از حمام بیرون میاومد، با پوست درخشان، در حالیکه رد محو و تيره آرایش پاکنشده دور چشماش باقیمونده بود... پخش و نامرتب...