‏نمایش پست‌ها با برچسب نيم نوشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نيم نوشته ها. نمایش همه پست‌ها

۳ شهریور ۱۳۹۲

-643-


نوشته شده در 1بهمن ماه 1390:

دیروز توی دانشگاه، وسط خلاصه کردن مقاله، یهو کلمات هجوم آوردن. میل به حرف زدن، تبدیل شد به نوشتن چرا که کسی نبود... گاهی این طور می‌شه، قضیه این قدر ساده نیس که برگردی و با هم‌کلاسی یا همکار میز بغلی‌ت شروع کنی به حرف زدن یا شماره‌ای رو توی تلفن بگیری.

ناخودآگاه دلم نوشتن خواست، نوشتن؟ با کامپیوتری که کی‌بوردش حتی انگلیسی نیس، چه برسه به فارسی...! نوشتن با حروف انگلیسی؟ نه این هم نمی‌شد. برگشتم به سبک سابق، شروع کردم به نوشتن با مداد توی دفترچه یادداشت آزمایش‌هام... مساله مهمی نبود، یعنی مهم بود اما هجوم این میل برام جالب‌تر بود... به چی می‌تونم تشبیه‌ش کنم؟ به هرحال هرچه که بود باید نوشته می‌شد. هر چه زودتر.

نوشتم. میون همون دفترچه. و بعد ناگهان چیزی رو فهمیدم. چیزی رو که نمی‌دونم خوبه یا بد... تمام اون حس‌ها که توی سرم زنده بودن، راه می‌رفتن و چهره به چهره رنگ عوض می‌کردن، به محض نوشته شدن در قالب کلمات، مثل نفرینی که آدم‌ها رو سنگ می‌کرد، سنگین شدن، سنگ شدن. توده‌ای از سیال که توی قالب کلمات جامد شد. دربند و سنگین. و کلمات هیچ نبود جز پا‌بند سنگینی که توده سیال رو منجمد کرد.

نکته بعدی: حالا توده سیال من که اسیر شده بود، سریع از من دور شد و به قعر رودخونه رفت. با جامد شدن یه جور مرد. می‌خوام بگم از دست‌ش راحت شدم، اما گمون نکنم عبارت درستی باشه. درست‌تر اینه که منو ترک کرد. وقتی نوشتی انگار یه جور بایگانی کردی و از وجودت منتقل کردی به جایی در بیرون. بیرون، جایی که دیگه درون تو نیس. آیا این خوبه یا بد؟ نمی‌دونم. عکسش چی؟ با خوندن نوشته‌ها می‌شه دوباره کلمات سنگ شده رو زنده کرد؟ (گمون نکنم).


و اما حجم‌های سیالی که هنوز توان نوشتن و منجمد کردن شون نیست، اون‌ها چی؟ اون‌ها که همچنان می‌چرخند و می‌چرخند...


۳۱ مرداد ۱۳۹۲

-641-


نوشته شده در 1بهمن ماه 1390:

پسر رو به آسمون گرفته داد می‌زد:
« وارش دارنی یا ورف؟ من ته بلاره! تو هم بزن!»
(بارون داری یا برف؟ ببار! دورت بگردم! تو هم بزن *)
                                                              - مستند تینار-

بالاخره آسمون تصمیم‌ش رو گرفت. حالا داره ریز ریز و آروم آروم برف می‌باره... به بهانه گذاشتن آشغالا رفتم زیر برف...
تینار (تنها) رو دیدم. عجب فیلمی! گمونم بتونم بارها ببینمش، بخندم و گریه کنم... واسه زندگی وحشی و سخت پسرک. پسرک که تا به حال شهر رو ندیده و از شهر فقط چراغ های سوسو زن شب‌هاشو دیده... چه فیلمی! دست مریزاد آقای سازنده و پردازنده...!

با خودم می‌گم چی فکر کردم که خواستم جامو عوض کنم؟ چیزی توی دلم این تنهایی و سکوت رو می‌خواد. قرار بود چه چیزی بنویسم که توی خونه قبلی نمی‌شد؟ نه.
من همینم و گمونم هرچه اینجا می‌نویسم، اونجا قابل نوشتن بود و هس... اما میون این همه ابزار واسه گفتن و بیان کردن خودت، خواستم یه جا، یه مدت دور باشم... قرار نیس اتفاق خاصی بیفته و از این به بعد شروع کنم مثلن به تن نویسی! یا هر چیز دیگه... واسه نوشتن یا ننوشتن اینا، مرزی هس تو خود هر آدم، که با تغییر جا عوض نمی‌شه گمونم.
فقط خواستم برم... من آدم یه جا موندن نبودم تا حالا. همیشه بعد مدتی دچار یکنواختی می‌شم و باس یه تغییری بدم. این دفعه این طور لابد.


* توی زبان مازندرانی، برای باریدن فعل «زدن»به کار می‌ره. این جا خیلی خوب این دوتا معنی رو توی یک کلمه که می تونه هر دوتا مفهوم رو برسونه، آورده: تو هم بزن، ببار!


۲۷ مرداد ۱۳۹۲

-637-

نوشته شده در 28 دی‌ماه 1390


 آدم‌ها باس یه کارایی رو همچین سر صبر انجام بدن، بی این که به چیزی فکر کنن، یا عجله‌ای داشته باشن... آروم و بدون فکر. نگاشون که کنی، فکر کنی دارن مهم‌ترین کار دنیا رو می‌کنن، یا مساله خفن حل می‌کنن، در حالی که «هیچ» تنها چیزی‌یه که تو فکرشن... این یه جور استراحت مغزه، می‌دونی: فکردرد، درد این روزهای ماس...


۲۴ مرداد ۱۳۹۲

-635-


نوشته شده در 26 دی‌ماه 1390

اسمش حوریه بود، اگرچه ما همیشه به فامیل شوهرش صداش می‌کردیم: «خانوم ش». همسایه بودیم. گاهی از پنجره آشپزخونه صداشون که توی حیاط با گل و گیاه و مرغ و اردک‌ها مشغول بودن، می‌اومد... با دختراشون دوست بودیم... چهارتا دختر داشت. دختر بزرگه مهندسی برق می‌خوند، بت من بود وقتی دبیرستانی بودم. دختری که مهندسی بخونه، اونم برق!
همسایه بودیم، نه بیشتر. اما همیشه یه موج آرامش از خونه‌شون می‌اومد.
خواهر اولی یک بار گفت: «می‌دونستی اسم خانوم ش، حوریه‌س؟... الان آقای ش صداش کرد: «حوری... حوری جانم!» پشت بندش گفت: «حوری یعنی فرشته، فکر کن صداش می‌کنه فرشته جانم!»
***
شنیدم که سرطان گرفته. بهار که رفته بودم، مامان گفت: «بریم یه سر بزنیم. خواهرت نمی‌آد. می‌گه دلشو ندارم توی این حال ببینمش.» رفتیم. مریض بود و نزار، خونه بوی بیمارستان و مریضی می‌داد. از موهای مجعد فراوونش دیگه خبری نبود و روسری رو تا ابروها کشیده بود جلو... مادر پیرش هم بود. بعد هم دختر بزرگه اومد. آقای ش هم بود. مهربون، اما خسته... پذیرایی می‌کرد و سیب پوست می‌گرفت برای حوری جان‌ش...
گفتن خیلی خوشجال شدن از دیدنم، حتی تا دم در اومدن؛ گفتن به من افتخار می‌کنن... من به دختر بزرگه گفتم که بت من بوده. خندید. خانوم ش هم لبخند زد.
***

امشب برادر گفت: خانوم ش مرد.

۲۱ مرداد ۱۳۹۲

-631-

از گذشته. دقیقن بعد از سفر دوسال پیشم به تهران و در تاریخ 25 دی 1390 نوشتمش.

« به بچه‌ها گفتم؛ به همه، باس فریاد می‌زدم، چن تایی هم داد کشیدم. هیچ وقت این قدر توی زندگی توی سطح نبودم... همه چی دورم به شکل بدی هزل و سطحی بود... خودمو باس می‌کشیدم بیرون. دلم می‌خواس به دختر بگم آهای تو، بکش بیرون... از این آدم‌ها بکش بیرون... اما نمی‌شناختمش، اگرچه عجول بود برای شناختنم- خنده‌م گرفت از کنجکاوی همراه با فضولی‌ش-. کمی بعدتر فهمیدم که دنیاهامون خیلی دوره و من الان نمی تونم چیزی بگم. گاهی آدم‌ها باس خودشون تجربه کنن. درسی بود برای من.

کمی بعد خبر شنیدم از یکی دیگه... شوهر داشت. از این تیپ‌هایی که توی این فازها نبود. خنده‌م گرفت، زنگ زدم به یکی دیگه که دوست‌تر بودیم و چند شب پیش از این، حرف‌هایی زده بودم که تمام شب نخوابید و بالا آورد... گفتم: بوی گند می‌دیم، همه‌چی‌مون قاطی شده و بوی گند می‌دیم... گفتم یادمون باشه و یاد هم بندازیم، وقتی یادمون رفت.

همه چی خنده دار بود و میل به استفراغ در من بود و دهنم ترش ترش شده بود. یادمه به کسی اعتراض کردم که دوست ندارم، آدم ها توی خونه بی‌لباس راه برن. چه برسه که تنها پوشش شون گاندم باشه و به آدمه بر خورده بود. خیلی زیاد، اما حرف از سلیقه‌م بود و هیچ توضیح فلسفی نمی‌خواستم. مثل آبگوشت که دوست ندارم، دوس ندارم آقا... همین! حالا تو هی از خواص ش بگو و دلیل بیار. آخرش شد که تفاهم نداشتن می تونه مسائل کوچیکی رو شامل شه... کجا بودم؟ اره آدم ها کنارم همه داشتن بی‌لباس و با یه گاندم راه می رفتن...
بعد یکی، غریبه... توی مستی‌ش دستم رو نوازش می کرد... وسط یه جمع که غریبه‌ترین بودم. گمانش من مست بودم؛ که نبودم. اصلن چیزی نخورده بودم که بخوام مست باشم. چندشم نشد، دلم سوخت، دلم از تنهایی آدم ها سوخت و به کسی گفتم... گفتم چرا آدم‌ها این قدر تنهان و این تنهایی این قدر رقت‌آوره؟ آدمه جواب نداد و بعدتر سراغ تنم رو گرفت و دلم دوباره سوخت...

گفت گور باباش، با یکی برو، با هرکی و بخواب. به همین راحتی؟! این روش درمانی دو سه نفر بود که می‌شناختم اما هنوز نه برای من. شاید آدم وقتی که گر گرفته و میل تن آتیشش می زنه، بره دنبال همین هرکی! اما برای گور بابای کسی گفتن؟ نه... هنوز نه.
دوست، که توی کافه دیدمش و هیجان زده بودم از دیدنش گفت: همه مال جامعه مونه. تازه من چیزی نگفته بودم. فقط خبر طلاق یکی رو داده بودم و دل سردی سوزاننده دیگری... به خیابون نگاه می‌کرد و گفت: همه مریضیم.


توی خیابون گفتم باورم نمی شه یه بار دیگه، دوتایی داریم تو خیابونای تهران قدم می زنیم. تو متنفری از این شهر و من عاشقشم. خندید، نه! پوزخند زد. اتفاق خوب بودی، میون هجوم اون همه خبرهای بد و آدم های بدون لباس.»

۱۱ فروردین ۱۳۹۰

-441-

از سری منتشر نشده ها

1- آدم خوبه جاه‌طلبی داشته باشه، مگه چی‌یه جاه‌طلبی... بیشتر خواستن، بیشتر از حد موجود... همون آرزو در تعریف عمومی و مثبت‌ش اما من لغت جاه‌طلبی رو ترجیح می دم... مامان می‌گه همه چی کم‌ش خوبه... من می‌گم کم نسبی‌یه... باید توی محیط، کم و زیادی‌ش رو اندازه گرفت...

اما ادم خوبه جاه‌طلب باشه، همون "کم" مامان و "نسبی" من... به انگیزه‌ای که می‌ده فکر کن و گاهی تمرین جاه‌طلبی کن، فقط به اطراف حواس‌ت باشه. یه وفتی اندازه " کم" از دستت نره...

2- به جایی توی فیلم تعریف می‌کنه که کلافه می‌ره پیش پدرش که سرگردونه و نمی‌دونه چیه؟ چی بوده؟ چی می خواد؟... پدرش می‌گه – نقل به مضمون- کار کن، کار کن... کار ادمو سرپا نیگه می‌داره...

اره. اینا همه شعاره، همه چی دیگران، تا وقتی که برای خود ادم اتفاق نیفته شعاره... اینجا نوشتم، چون بهش احتیاج دارم، حتی به نوشتنش، ببینم چه می‌شه کرد...

3- توی ایران چادری هستی، (فرض: کسی که من نمی‌تونم تشخیص بدم اعتقاد شخصی، اثر محیط، فرهنگ خانواده یا چی عامل چادر گذاشتن‌شه، بس‌که -به نظرم- همه این دلایل با هم هس)...همه جا چادری... می‌ری فرنگ تو بگو اروپا، همچنان محجبه، سفت و کیپ. اما دیگه چادر نیس... چرا؟

4- دختر بلوند به دوست پسرش توی سلف توپید: you did a big mistake! و رفت. نگاه پسر به سینه‌های دختری سیاه مو که از روبرو می‌اومد، خیره بود که دختر بلوند بهش توپید...

5- زنی رو به خواب می‌بینم که تمام بلوزهاشو از جلو قیچی کرده... یعنی یه خط عمودی از وسط همشون گذرونده... با همون وضع می‌پوشدشون و راه می‌افته توی رویای من و هیچ خیالش نیس که لباسش پاره‌س.... زنی که شبیه من نیس، باریک و لاغر، سینه‌ها و شکم لاغرشو می‌بینم وقتی یه باد کوچولو لباس پاره کنار می‌زنه... هیچ شبیه من نیس اما هی می‌اد توی رویاهام و منو یاد خودم می‌ندازه...

۷ دی ۱۳۸۹

-377-

منتشر نشده ها...

الف- یه وقت هایی آدم کوچیکی می‌شم... اشتباه نکنی یه وقت، منظورم از کوچیک شدن، تحقیر نیس... خود خود کوچیک شدن... انگار توی اون زمان و توی اون مکان، همه چی یهو رشد می‌کنه و بزرگ می‌شه و من کوچیک می‌شم... عینهو گالیور! این کوچیک شدن‌های من و بزرگ شدن‌های بقیه چیزا، تو شرایط مختلفی ممکنه اتفاق بیفته، مثلن گاهی وقتی که یه حس قوی از جنس خشم و غم رو تجربه می‌کنم، یا مثلن یه لحظه پر از لذت، یا درد پیش رومه، یا وقتی بهتم می‌بره از شدت زیبایی یه چیز، توانایی یه فرد...

ب- توی تلفن گفتم: "دخترجان من اینجا خیلی سکوت دارم." ساکت شدم، چون بغضم گرفته بود و نمی‌خواستم لرزش صدام بره اون‌طرف... می‌ترسیدم که بغضم به غم تعبیر شه... غم نبود... همون بود که قبلن گفتم: "سکوت"!

ج- بچه‌های دوره مجموعا از نه کشور مختلف اومدن... بدم نمی اد تصویری که تا الان ازشون دارم رو ثبت کنم:

پاکستان (مسلمان): بیشترین تعداد مال پاکستانی‌هاس، گمونم 7 تا پاکستانی داریم، همه پسر و قریب به اتفاق مذهبی، جوری که جمعه‌ها نماز جماعت برگزار می‌کنند... هیچ غذایی توی سلف نمی‌خورن... به شدت دنبال کار نیمه وقتن و عموما دیر سرکلاس‌ها حاضر می‌شن. انگلیسی خیلی بیشتر از ماها بلدن چون زبان تدریس در دانشگاه‌هاشون (دست کم دانشگاه‌های خوب) انگلیسی بوده... اما لهجه‌هاشون به شدت غیرقابل فهمه... به شدت تمایل دارن کلونی خودشونو تشکیل بدن... فهمیدم اطلاعاتم از پاکستان خیلی کمه. مثلن در مورد تحصیل زن‌ها یا موقعیت اجتماعی اون‌ها و یا ادبیات روز پاکستان هیچ نمی‌دونم.

آلمان- (مسیحی): پنج تا آلمانی داریم. که چهارتاشون همین دانشگاه بودن و یکی از اشتوتگارت اومده. همون‌طور که انتظار می‌ره بسیار وقت‌شناس و منظم. انگلیسی رو خوب و روون صحبت می کنن و به شدت نسبت به تاریخ 100 سال گذشته آلمان حساسن و در صورتی که حرفی پیش بیاد، خیلی مصمم می‌گن خیلی چیزا عوض شده...

(احتمالن رقابت خیلی سختی بین یکی از آلمانی‌ها و ایرانی زرنگ ما در خواهد گرفت برای شاگرد اول شدن! )

ایران- مسلمان- 4 نفر- یک دختر که منم- نظر دادن راجع به ایرانی‌ها سخت‌تره چون شاید شناخت خیلی بیشتری وجود نداشته باشه به واسطه ایرانی بودن می‌شه خیلی چیزها با با تقریب درستی، حدس زد– به صورت خلاصه، مذهبی نیستن (بعضیا گوشت خوک، بعضی الکل نمی‌خورن و بعضی هم هردو رو می‌خورن). دنبال کولونی تشکیل دادن نیستن... انگلیسی هم جز آقای احتمالن شاگرد اول، بقیه دایره لغات محدودی دارن... از درس خون صرف داریم تا خوش گذرون صرف...

(از اینجا به بعد رو دیگه تنبلی کردم)

ترکیه- مسلمان – 3 نقر دوتا دختر- تقربین چیزی از مذهب نمی‌دونن. خیلی اهل خوش گذرونی‌ن.

چین- ؟- 2 نفر (یک دختر)- خوش‌رو و خوش خنده... یعنی فکر نکنم مذهبی داشته باشن...

بنگلادش- کلمبیا- شیلی- امریکا

۱۹ مرداد ۱۳۸۹

-303-


قرار بود "ناتموم‌ها" رو گاه‌گداري منتشر كنم:

1- هوس كردم برم تتو كنم... از اين موقت‌ها كه با شابلون طرح مي‌زنن... چه مي‌دونم... شايد روي كتف يا قوزك پام يا روي استخوناي گردن، اونجا كه موها تموم مي‌شن... زير لاله گوش يا روي سينه چپ... طرحش رو هم انتخاب كردم يه علامت تعجب يا از اين اسكيس‌هاي سريع و خلوت از اندام آدم‌ها...

2- تنهام. خب آره! اما اين اصلن به اين معني نيست كه آدم‌ها رو به زور بتپونم توي برش خالي پيتزا مانندخودم... شل سيلوستر استاين روحت شاد!

3- تراس خونه جديد شده محل خلاف من... مي‌شينم و چشم مي‌دوزم به خونه‌اي روبرو، خونه روبرويي خيلي خيلي قديمي‌يه و حياطش پر از درختايي ‌يه كه سال‌هاس هرس نشده... يه بار يه خانم پيري رو ديدم كه به درخت‌ها آب مي‌داد... آرزو كردم كه هرس كردن‌ اين باغ‌چه رو بدن به من... از تغيير هاي چشم‌گير خوشم مي‌آد... چه شود!

4- مي‌دوني حياط خلوت ها، تراس ها، پاگرداي آخر خونه ها چه داستان‌هايي توي دلشون دارن؟

5- بعد كه همه چي تموم مي‌شه از سخت‌گيري يا كوتاه‌بيني خودم خنده‌م مي‌گيره...- فارغ از نتيجه اون تجربه كه ممكنه خوب يا بد باشه-، به خودم مي‌گم دختر نيگا كن! چرا اينقدر محدود فكر مي‌كردي؟ چرا اينقدر سقف فكرت كوتاه بود؟...

6- افسوس كه پنهان‌كاري رو بهم يا دادند و دريغ كه من خوب خوب ياد گرفتمش...

7- من اگه مرد بودم، لابد هلاک چشمای دختره بودم، وقتی از حمام بیرون می‌اومد، با پوست درخشان، در حالی‌که رد محو و تيره آرایش پاک‌نشده دور چشماش باقی‌مونده بود... پخش و نامرتب...