‏نمایش پست‌ها با برچسب ... شايد داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ... شايد داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

-645-


دکتر نوشته بود سونوگرافی. فقط چک‌آپ بود. گفته بود بد نیس بدونیم چرا این قدر هموگلوبین خونت کمه، شاید کیستی تشکیل شده باشه.
تنها رفتم. نشسته بودم توی سالن و خودم رو بسته بودم به آب، اگرچه ماه رمضون بود. یه آقای جوونی درد داشت و مشت می‌کوبید به دیوار، اون قدر محکم که لرزش دیوار رو حس کردم وقتی سرم رو تکیه داده بودم به دیوار. سالن شلوغ بود. وقتی جوونی و مریض نیستی باورت نمی‌شه این همه آدم درد دار وجود داشته باشن.
خانم منشی اول از همه ‌پرسید که دکتر آقاس، مشکلی نیس؟ یه مکثی کردم و نه گفتم. نشستم و قلپ قلپ آب می‌خوردم و آدم‌ها رو دید می‌زدم.
یه مرد پیری از اتاق سونو بیرون پرید و دوید طرف دستشویی، حتی زیپ و دکمه شلوارش باز بود و دولا شده بود از زور جیش. خانوم‌ها بیشتر با همراه بودن. بیشتر جوون و اغلب حامله گمونم. یکی اومد و بعد شنیدن این که دکتر مرده یه پچ پچی با شوهرش کرد و مرد نچ نچی کرد. خانومه برگشت و از خانوم منشی تشکری کرد و رفتن. یکی دیگه تنها بود. زنگ زده بود به شوهرش (؟) که: دکتر مرده چی کار کنم؟ نمی‌شنیدم شوهره چی می‌گه، ادامه داد: آخه مرخصی ساعتی گرفتم، حالا دوباره فردا باس برم گردن کج کنم.... یه خانوم مسنی اومد با دخترش لابد. دختر به محلی گفت: «دده دکتر آقا هسه... »سرشو تکون داد که اشکالی نداره.

***
از در اومدن تو. یه خانوم، یه آقا و یه پسر بچه هشت، نه ساله. مرد به شکل عجیبی ریزه میزه بود، شاید کمتر از پنجاه کیلو،  یه نقص بدنی داشت که صورتش و حرف زدنش طبیعی نبود، دست چپش هم از آرنج قفل بود، انگشت‌هاش انگار وسط نگه داشتن یه سیب، یا یه لیوان چایی خشک شده بودن. لباس فقیرانه‌یی تنش بود و شلوار با کمربند محکم شده بود که نیفته.
زن علی‌رغم لباس های ارزونش، مطابق روز پوشیده بود، مانتوی رنگی و از این ساپورت های رنگی (زشت!) که مثل جوراب تا نصف کف پا رو می پوشن. با یه کفش بی پاشنه عروسکی. دستی هم به صورتش برده بود و کم و بیش خوشگل بود.
سر زنده بود و گاه و بیگاه ماچ‌های پرسر و صدا از پسربچه می‌گرفت. شوهر براش جا باز کرد و با دست سالمش بفرما زد. رفت صندوق که پول رو حساب کنه. وقتی برگشت خانومه فرستادش آّب بخره، گفت که آب آب سردکن خوب نیس. مرد که رفت، زن شنید که دکتر مرده. برگشت به من: «همراه می شه برد تو؟» گفتم راستش نمی‌دونم.
شوهره اومد، به خانوم منشی گفتن: گفت که نه! اضافه کرد اما یه خانوم تو هس واسه کمک. این پا و اون پا کردن. مرده چیزی نمی‌گفت، بیشتر نگران نیگا می کرد. با خودم فکر کردم: «زنه همه چیزشه، تمام ثروتشه»

***
نوبتم شد، اتاق تاریک بود و دو تا مونیتور روشن بود. سایه یه زن و مرد پشت کامپیوتر دیده می شه. زنی با من اومد تو: «لباستو بده بالا، جوراب رو بکش پایین.» رفت.
دکتر اومد، ژل رو مالید به دستگاه. سردی ژل روی پوست قلقلکم داد. گفتم که سونوی مجاری ادرار هم می‌خوام. دوباره دستگاه رو مالید به پهلوهام. تاریک بود، صورتش رو نمی دیدم اما جوون بود، پرسید مال این جام؟ گفتم آره. گفت: عجیبه که لهجه (ن)دارم!، به مازندرانی گفتم: نه مال خود خود این جام. خیالتون تخت. خندیدیم.

***

بیرون که اومدم ندیدمشون، زن، مرد و پسر بچه رو.


۲۶ شهریور ۱۳۹۱

-593-

 آهنگ پایانی فیلم پخش می شد که زن را بوسید. درست جایی که باید. انتهای گردن، همان جا که خمیدگی شروع می شد تا با شانه ها به آخر برسد. زن کمی مبهوت ماند اما حرکتی نکرد. شاید چند لحظه همانطور خیره شد به اسامی که پشت سر هم توی صفحه سیاه، از پایین مانیتور به بالا می رفتند، از جایی که معلوم نبود کجاست می آمدند و در بالا صفحه، باز جایی نا معلوم گم می شدند.
می توانست جور دیگری پیش برود، فیلم دیدن زن ها را به مرد ها نزدیک می کند لابد. گیرم که دیوانه دیوانه و «هفت» دیوید فینچر باشد وگرنه چطور ممکن بود چنین اتفاقی؟ آن هم بوسه یی چنین در جای درست؟!

 هر چه بود زیر سر این فیلم دیدن بود. وگرنه آشپزی، کوه نوردی، خرید، پیپ کشیدن و حتی دوتایی شراب سفید خوردن هم کار را به این جا نکشانده بود...
رعد و برق به کمک زن آمد و باران تند بعد از آن. پرید پای پنجره که باد پرده هایش را به رقص درآورده بود. کمتر از دقیقه یی، باران، خیابان جلوی خانه را رودخانه یی کرده بود. قشنگ بود، معرکه... اگرچه هیچ حواسش به بیرون نبود و  همین طور در احوال خودش مانده بود که:« چرا نه؟»
فقط باید سرش را بر می گرداند و به چشمهای مرد که سبز سبز بود نگاه می کرد و تمام.
کجای کار می لنگید که سرش بر نمی گشت؟ آن هم پس از بوسه یی چنین به جا؟


البته که دیگر حرفی از آن اتفاق نشد، باز هم فیلم دیده بودند اما مثل قسمتی که بریده باشند از فیلم، ازش گذر می کردند. زن هر بار از خودش می پرسید: «چرا؟» و بیشتر: «چرا نه؟» جواب هایی هم برایش پیدا می کرد، اما کمی که می گذشت می دید، بازقانع نشده.
...

بک ماه بعد، وقت خداحافظی وقتی ماشین پای در منتظر بود، همدیگر را در آغوش گرفتند. تابستان خوبی داشتند و نیازی به گفتنش نبود. یک بار دیگر دلش خواست مرد را درآغوش بگیرد و گرفت. محکم در بین شانه هایش فشارش داد.  هردوغمگین بودند. مرد گفت:«برلین که آمدی سراغی از من بگیر». دختر یادش آمد که در تمام این مدت که با هم همسایه بوده ند، هرگز نه شماره تلفنی و نه حتی ای میلی رد و بدل کرده ند... با خودش فکر کرد:«چقدر عجیب؟ وقتی این روزها اول از همه توی فیس بوک، سوراخ سمبه های کسانی که حتی دوست هم نیستیم، شخم می زنیم.»

حتی نحوه درست نوشتن نام فامیل مرد را نمی دانست. با uیا ü؟  باز هم چیزی نگفت و نه حتی چیزی پرسید. فقط "چرا؟ چرا نه؟" مانده بود که همچنان برایش جوابی نبود.
مرد که کوله را پشت صندوق عقب ماشین جا داد، همان چند قدم بین صندوق تا سوار شدن دوباره، ناگهان سه باره سفت بغلش کرد. دست هایش در جیبهایش بود و انتظارش را نداشت. مثل آدمی دست بسته گیر افتاده بود و مرد محکم خداحافظی می کرد.
داستان کش دار خنده داری شد.  

 ماشین که از در چوبی رد شد تا دور بزند، زن هم چنان که خیره به چشم های سبز مرد بود گفت: «راستی، بوسه خیلی به جایی بود!» و به گردنش، همان جا که خم می شد تا برسد به شانه ها اشاره کرد و خندید.  

۲۶ آذر ۱۳۹۰

-571-


به این عکس نگاه می کنم...

مادرش مرد، نذاشتن ببینتش... پدرش مرد، نذاشتن ببینتش...
***
خانوم همسایه طبقه پایینی خونه گلها که داستان ها از روابط ترسناک و عجیب غریبش می دونستیم و با همه اون ها من فکر می کردم که چقدر تنهاس، یه بار که تنها بودم و گل های حیاط رو آب می دادم و دیوار آجری رو هم، که تابستون بود و من فکر می کردم دیوار هم قد گل ها تشنه س و کلافه از گرما، اومد پایین... شروع کرد به حرف زدن و سیگار کشیدن... آخر همه حرف ها گفت: مادرم که مرد تنها شدم... گفت روجا پنجاه سالت هم که باشه مادرت که بره، کمرت می شکنه...

۲۷ مرداد ۱۳۹۰

-501-

گفتم:« سر نخ رو بگیر، من ببینم این چرا هوا نمی‌ره؟» دویدم طرف بادبادک دست ساز: «فکر کنم سنگینه، باید این دنباله‌ها رو کمترش کنیم...» فکر کردم که نمی‌شه چوب‌های وسط رو برداشت، وا می‌رفت بادبادک! داد زد:«باد...، باد نداریم!» نگاهش کردم، صدایی شنیدم ازش که می‌گفت: «این نمی‌تونه راست باشه، خوابه...! من خوابم.»

دلم راضی نمی‌شد به کندن دنباله‌هایی که با چه ذوقی ساخته بودیم و رنگ به رنگ چسبونده بودیم ته بادبادک. به امید این که بادبادکمون، عین عکس‌ها و کارتون‌های تلویزیون توی آسمون پرواز کنه و دنباله‌هاش برقصن توی هوا... بالاخره سه تاشو کندم. توی دستم بودن و به طرفش رفتم. هنوز پشت نگاه کودکانه‌ش صدا می‌گفت: «من خوابم، جز خواب چیز دیگه‌ای نمی‌تونه باشه!»

« آره فکر کنم باد نیس، حالا من این سه تا رو کندم، تو هم بدو ببینم چقد هوا می‌ره»

دوید. دوید و بادبادک بالا رفت، نه زیاد، اما اون قدر بود که من هم شروع کنم به دویدن، می‌دیدمش که رو برمی‌گردونه و به من و بادبادک نگاه می‌کنه باشوق... می‌دویدیم. صدای خنده‌هامون و صدای تپ و تپ پاهای بی‌کفش‌مون روی آسفالت همه فضا رو پر کرده بود...

اما من از اول می‌دونستم. حق با او بود، خواب بود و من سال‌ها پیش مرده بودم...


۲۷ بهمن ۱۳۸۹

-415-


در شهر، کسی زن غریبه را نمی‌شناخت... پستان‌های زن هنوز شیر داشت.


شاید داستان...

۹ دی ۱۳۸۹

-381-


از در که اومد تو، بهم گفت:"نیگا کن"، مسیر نگاه‌شو دنبال کردم، هر سه در یک لحظه به ورودش نیگا می‌کردیم... بعد ما دوتا بر گشتیم به اون نگاه کردیم... هنوز خیلی ظریف نگاهش می‌کرد که در حال در آوردن پالتو و روسری با بقیه خوش و بش می‌کرد. دستی به موهاش برد و نفس عمیقی رو بیرون داد. خیلی آروم راه افتاد به سمت مرد که وسط بحث فوتبالی درگیر بود.

لبخندی زد بهم گفت: "زن‌ها رقیب رو بو می‌کشن..." نیگاش کردم: "خب وسط این ماجرا تو کجا هستی؟" در حالی که نگاهمو دنبال می‌کرد که یه جایی بین بحث فوتبالی و انگشت‌های لاک خورده صورتی درحال نوازش آستین کت مرد می رفت و می‌اومد، با یه زهرخندی تو صداش گفت: " همون‌جا که تو هستی!"

... شاید داستان




۱۱ آذر ۱۳۸۹

-363-


راوی: دوره زمونه‌ای شده بود که دیگه هیچ ادم بزرگی گریه نمی‌کرد، وقت نداشت برای گریه کردن یا از مد افتاده بود، یا چی؟ نمی‌دونم. خلاصه دیگه مرسوم نبود... در عوض یه سری شرکت بودن که در ازای پول برات گریه پخش می‌کردن، انواع و اقسام فیلم‌های شبیه‌سازی شده برای گریه وجود داشت... یه سری فیلم قدیمی هم بود که می‌گفتن متعلق به ادم‌هایی‌یه که در حال گریه واقعی، ازشون فیلم گرفته شده... خب قیمت این گریه‌ها سر به فلک می‌زد...

لابد می‌تونی تصور کنی، انواع و اقسام شرکت‌های عرضه‌کننده گریه بودن که رقابت تنگاتنگی باهم داشتن. هرجور روشی برای فروش بیشتر گریه‌هاشون می کردن. هر ادمی هم دست کم روزی چندبار یکی از این تبلیغات به پستش می‌خورد: توی تلویزیون، اتوبوس و مترو، هرجا و میون بقیه تبلیغات‌ها!!!

زن (توی مبل لم داده و یک کتابچه تبلیغاتی پر از اسم ادرس شرکت‌های مختلف، روی پاهاش افتاده): الحق که به درد بخور هم هس، زنگ می‌زنی و سفارش می‌دی که چه چور گریه‌ای می‌خوای. مثلن خود من، مشترک شده‌م واسه گریه غروب جمعه‌ها که همیشه خدا دلگیره. یه بار کاغذ تبلیغاتی‌یه شرکت رو لابلای خریدهای سوپرمارکتم دیدم، تخفیف خوبی هم می‌داد، منم اشتراک یک ساله گرفتم... حالا جمعه غروب هر هفته ساعت هفت، سه دقیقه گریه دارم.

خرج زیادی روی دست‌ت نمی‌ذاره، البته جز چندبار... مثلن من، توی مراسم فوت والدینم کلی خرج کردم، آخه سهم گریه مهمون‌ها رو هم باس پرداخت می‌کردم... بعضی گریه‌ها هم پرخرج‌ترن، مثلن گریه شوق توی مراسم عروسی دخترم، زیاد نبود، برای دو دقیقه اما کلی خرج رو دستم گذاشت... البته من یه کارمند ساده‌ام، هیچ وقت پول واسه خرید فیلم گریه،های واقعی نداشتم... امروز یه تبلیغات توی رادیو شنیدم که از یه جور بیمه گریه صحبت می‌کرد، می‌ری خودتو بیمه می‌کنی و ماهانه تا اخر عمر پولی رو می‌پردازی، اون وقت توی مراسم ترحیم‌ت فیلم گریه واقعی پخش می‌شه... عالی نیست؟ می‌دونم، واسه همین منم خیلی سریع اسمم رو نوشتم. ..

۳ آذر ۱۳۸۹

-355-


" من بد بودم، اما بدی نبودم..." (ا.بامداد)


داستان‌مو می‌نویسم... پنجره رو باز می‌کنم و می‌خونمش. نه خیلی بلند، شاید حتی زمزمه‌ش کنم... می‌ذارم باد ببرتش، بارون ببرتش و همه‌جا پخش شه.... کی می‌دونه این موج صدا کجا ها می‌ره و لابلای چه درختا و چه ساختمونا و چه موهایی می‌پیچه... اینا قسمت خوب ماجراس، از قسمت‌های بد دوست نداشتنی هم غافل نیستم. شاید از چاه‌های فاضلاب هم عبور کنه، شاید از میون نفرت و خشم و مریضی و عفونت هم عبور کنه... شاید... خیالی نیست... داستان‌مو می‌نویسم و توی راه‌ها برای خودم می‌خونم و می‌ذارم که بره.

توی دلم از همه اون ذره‌های کوچولویی که صدای منو می‌ذارن رو کولشون و می‌برن به ناکجا تشکر می‌کنم...

ته دیگ: بیرون برف می باره و نمی باره، اولین برف Made in Germany من!


۸ شهریور ۱۳۸۹

-317-

انگار يكي شونه‌هاتو تكون بده كه "بيدار شو... خوابت برد؟"
... چشم‌ها كه ياز مي‌شن، براي يه لحظه يه جور گيجي و وحشت توش مي‌بيني... اما خيلي زود به خودشون مي‌آن...
- " آره چشمام سنگين شد و يه لحظه رفتم."
پرونده‌ها رو جابجا كرد و رفت توي اتاق. بعد چند دقيقه صداش اومد، يعني صداهاي ديگه هم بود... اما مي‌خواستم صداي اونو بشنوم: "دو تا دختر بزرگ كردم، دوتا دختر خوشگل... (مكث) تحصيل‌كرده، من كارمو كردم... من كارمو كردم..."
حالا صداهايي مي‌آد كه نمي‌شنوم... نمي‌خوام كه بشنوم.

...شايد داستان

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

-235-



- " يه بار شد كه كاري رو به خاطر دل من انجام بدي؟"

- ....

- "بي‌شرف!"


۱۱ بهمن ۱۳۸۸

-191-


- سلام به من افتخار مي‌دين و با من مي‌رقصين؟

اومدم بیرون... لابد گربه‌ها باهم عشق‌بازی می‌کردند، گوشه باغ توی تاریکی. صداشون توی همهمه و شلوغی عروسی گم شده بود.

سيگارش رو انداخت و رد صدا رو گرفت. ديده بودمش توي مجلس، "حال" ش خوب نبود، فرستادنش بيرون هوايي عوض كنه. چه گیری داده بود نمی‌دونم؟ به نظر مست نمی‌اومد اما گیر داده بود به گربه‌ها!

چنان لگدی به گربه‌‌های بدبخت زد که یکی‌شون تا زمانی‌که من نگاه می‌کردم تکون نخورد. دستم رو گرفته بودم به درخت و عق می‌زدم که از کنارم رد شد یه نگاه به من انداخت و شنیدم که می‌گفت: "گربه‌های کثافت هرزه..."