***
۱۰ شهریور ۱۳۹۲
-645-
***
۲۶ شهریور ۱۳۹۱
-593-
۲۶ آذر ۱۳۹۰
-571-

به این عکس نگاه می کنم...
مادرش مرد، نذاشتن ببینتش... پدرش مرد، نذاشتن ببینتش...
***
خانوم همسایه طبقه پایینی خونه گلها که داستان ها از روابط ترسناک و عجیب غریبش می دونستیم و با همه اون ها من فکر می کردم که چقدر تنهاس، یه بار که تنها بودم و گل های حیاط رو آب می دادم و دیوار آجری رو هم، که تابستون بود و من فکر می کردم دیوار هم قد گل ها تشنه س و کلافه از گرما، اومد پایین... شروع کرد به حرف زدن و سیگار کشیدن... آخر همه حرف ها گفت: مادرم که مرد تنها شدم... گفت روجا پنجاه سالت هم که باشه مادرت که بره، کمرت می شکنه...
۲۷ مرداد ۱۳۹۰
-501-
گفتم:« سر نخ رو بگیر، من ببینم این چرا هوا نمیره؟» دویدم طرف بادبادک دست ساز: «فکر کنم سنگینه، باید این دنبالهها رو کمترش کنیم...» فکر کردم که نمیشه چوبهای وسط رو برداشت، وا میرفت بادبادک! داد زد:«باد...، باد نداریم!» نگاهش کردم، صدایی شنیدم ازش که میگفت: «این نمیتونه راست باشه، خوابه...! من خوابم.»
دلم راضی نمیشد به کندن دنبالههایی که با چه ذوقی ساخته بودیم و رنگ به رنگ چسبونده بودیم ته بادبادک. به امید این که بادبادکمون، عین عکسها و کارتونهای تلویزیون توی آسمون پرواز کنه و دنبالههاش برقصن توی هوا... بالاخره سه تاشو کندم. توی دستم بودن و به طرفش رفتم. هنوز پشت نگاه کودکانهش صدا میگفت: «من خوابم، جز خواب چیز دیگهای نمیتونه باشه!»
« آره فکر کنم باد نیس، حالا من این سه تا رو کندم، تو هم بدو ببینم چقد هوا میره»
دوید. دوید و بادبادک بالا رفت، نه زیاد، اما اون قدر بود که من هم شروع کنم به دویدن، میدیدمش که رو برمیگردونه و به من و بادبادک نگاه میکنه باشوق... میدویدیم. صدای خندههامون و صدای تپ و تپ پاهای بیکفشمون روی آسفالت همه فضا رو پر کرده بود...
اما من از اول میدونستم. حق با او بود، خواب بود و من سالها پیش مرده بودم...
۲۷ بهمن ۱۳۸۹
۹ دی ۱۳۸۹
-381-
از در که اومد تو، بهم گفت:"نیگا کن"، مسیر نگاهشو دنبال کردم، هر سه در یک لحظه به ورودش نیگا میکردیم... بعد ما دوتا بر گشتیم به اون نگاه کردیم... هنوز خیلی ظریف نگاهش میکرد که در حال در آوردن پالتو و روسری با بقیه خوش و بش میکرد. دستی به موهاش برد و نفس عمیقی رو بیرون داد. خیلی آروم راه افتاد به سمت مرد که وسط بحث فوتبالی درگیر بود.
لبخندی زد بهم گفت: "زنها رقیب رو بو میکشن..." نیگاش کردم: "خب وسط این ماجرا تو کجا هستی؟" در حالی که نگاهمو دنبال میکرد که یه جایی بین بحث فوتبالی و انگشتهای لاک خورده صورتی درحال نوازش آستین کت مرد می رفت و میاومد، با یه زهرخندی تو صداش گفت: " همونجا که تو هستی!"
... شاید داستان
۱۱ آذر ۱۳۸۹
-363-
راوی: دوره زمونهای شده بود که دیگه هیچ ادم بزرگی گریه نمیکرد، وقت نداشت برای گریه کردن یا از مد افتاده بود، یا چی؟ نمیدونم. خلاصه دیگه مرسوم نبود... در عوض یه سری شرکت بودن که در ازای پول برات گریه پخش میکردن، انواع و اقسام فیلمهای شبیهسازی شده برای گریه وجود داشت... یه سری فیلم قدیمی هم بود که میگفتن متعلق به ادمهایییه که در حال گریه واقعی، ازشون فیلم گرفته شده... خب قیمت این گریهها سر به فلک میزد...
لابد میتونی تصور کنی، انواع و اقسام شرکتهای عرضهکننده گریه بودن که رقابت تنگاتنگی باهم داشتن. هرجور روشی برای فروش بیشتر گریههاشون می کردن. هر ادمی هم دست کم روزی چندبار یکی از این تبلیغات به پستش میخورد: توی تلویزیون، اتوبوس و مترو، هرجا و میون بقیه تبلیغاتها!!!
زن (توی مبل لم داده و یک کتابچه تبلیغاتی پر از اسم ادرس شرکتهای مختلف، روی پاهاش افتاده): الحق که به درد بخور هم هس، زنگ میزنی و سفارش میدی که چه چور گریهای میخوای. مثلن خود من، مشترک شدهم واسه گریه غروب جمعهها که همیشه خدا دلگیره. یه بار کاغذ تبلیغاتییه شرکت رو لابلای خریدهای سوپرمارکتم دیدم، تخفیف خوبی هم میداد، منم اشتراک یک ساله گرفتم... حالا جمعه غروب هر هفته ساعت هفت، سه دقیقه گریه دارم.
خرج زیادی روی دستت نمیذاره، البته جز چندبار... مثلن من، توی مراسم فوت والدینم کلی خرج کردم، آخه سهم گریه مهمونها رو هم باس پرداخت میکردم... بعضی گریهها هم پرخرجترن، مثلن گریه شوق توی مراسم عروسی دخترم، زیاد نبود، برای دو دقیقه اما کلی خرج رو دستم گذاشت... البته من یه کارمند سادهام، هیچ وقت پول واسه خرید فیلم گریه،های واقعی نداشتم... امروز یه تبلیغات توی رادیو شنیدم که از یه جور بیمه گریه صحبت میکرد، میری خودتو بیمه میکنی و ماهانه تا اخر عمر پولی رو میپردازی، اون وقت توی مراسم ترحیمت فیلم گریه واقعی پخش میشه... عالی نیست؟ میدونم، واسه همین منم خیلی سریع اسمم رو نوشتم. ..
۳ آذر ۱۳۸۹
-355-
" من بد بودم، اما بدی نبودم..." (ا.بامداد)
داستانمو مینویسم... پنجره رو باز میکنم و میخونمش. نه خیلی بلند، شاید حتی زمزمهش کنم... میذارم باد ببرتش، بارون ببرتش و همهجا پخش شه.... کی میدونه این موج صدا کجا ها میره و لابلای چه درختا و چه ساختمونا و چه موهایی میپیچه... اینا قسمت خوب ماجراس، از قسمتهای بد دوست نداشتنی هم غافل نیستم. شاید از چاههای فاضلاب هم عبور کنه، شاید از میون نفرت و خشم و مریضی و عفونت هم عبور کنه... شاید... خیالی نیست... داستانمو مینویسم و توی راهها برای خودم میخونم و میذارم که بره.
توی دلم از همه اون ذرههای کوچولویی که صدای منو میذارن رو کولشون و میبرن به ناکجا تشکر میکنم...
ته دیگ: بیرون برف می باره و نمی باره، اولین برف Made in Germany من!
۸ شهریور ۱۳۸۹
-317-
... چشمها كه ياز ميشن، براي يه لحظه يه جور گيجي و وحشت توش ميبيني... اما خيلي زود به خودشون ميآن...
- " آره چشمام سنگين شد و يه لحظه رفتم."
پروندهها رو جابجا كرد و رفت توي اتاق. بعد چند دقيقه صداش اومد، يعني صداهاي ديگه هم بود... اما ميخواستم صداي اونو بشنوم: "دو تا دختر بزرگ كردم، دوتا دختر خوشگل... (مكث) تحصيلكرده، من كارمو كردم... من كارمو كردم..."
حالا صداهايي ميآد كه نميشنوم... نميخوام كه بشنوم.
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
۱۱ بهمن ۱۳۸۸
-191-
- سلام به من افتخار ميدين و با من ميرقصين؟
اومدم بیرون... لابد گربهها باهم عشقبازی میکردند، گوشه باغ توی تاریکی. صداشون توی همهمه و شلوغی عروسی گم شده بود.
سيگارش رو انداخت و رد صدا رو گرفت. ديده بودمش توي مجلس، "حال" ش خوب نبود، فرستادنش بيرون هوايي عوض كنه. چه گیری داده بود نمیدونم؟ به نظر مست نمیاومد اما گیر داده بود به گربهها!
چنان لگدی به گربههای بدبخت زد که یکیشون تا زمانیکه من نگاه میکردم تکون نخورد. دستم رو گرفته بودم به درخت و عق میزدم که از کنارم رد شد یه نگاه به من انداخت و شنیدم که میگفت: "گربههای کثافت هرزه..."