۱۷ آبان ۱۳۸۹

-343-


بالاخره اتفاف افتاد، دل‌تنگی معروف این ور آبی رو می‌گم... حالا ظرف پنج دقیقه، انگار تموم اشک‌های عالم می‌خوان از چشمای من بیان... زمان لازم داشت، شاید همون زمان اخت شدن.

زمان تا من اولین زرشک پلو با مرغم رو بپزم، اتاق رو جارو کنم، لباس‌های شسته شده رو پهن کنم... کتابامو ولو کنم، بلکه بالاخره موضع مناسب درس خوندن رو پیدا کنم... آروم آروم چایی‌مو بخورم... با خونه حرف بزنم، سراغ احوال بچه‌ها رو بگیرم... اون وقت با یه جمله "دارم ترشی می‌ذارم" نازی این‌جوری بترکم... عین همون بادکنکی که دارم آستانه تحمل تنش‌ش رو می‌خونم...

حالا ترکیدم و هور هور اشک می‌ریزم...




۱۳ آبان ۱۳۸۹

-341-


" عشق همین است، همین که تو چاقویی هستی که من دائما در زخم‌هایم پیچ و تابش می‌دهم..."


نقل قول از ف. کافکا در نامه ای به ملینا – روح پراگ- ایوان کلیما


۱۰ آبان ۱۳۸۹

-339-


یه ماه شده که من اینجام... راستش هنوز خودمو وفق ندادم... اینو می‌فهمم، کمی طولانی‌تر از حد انتظارم شد، اینو نمی‌فهمم. منظورم از وفق دادن "دوست" پیدا کردن نیس.. البته که دوست شدن با آدم‌ها فرایند طولانی‌تری داره.

منطورم دوست شدن با اشیا س، با برنامه روزانه، با دانشگاه... توی اتاق احساس راحتی نمی‌کنم... توی تختم هم، شب‌ها بیدار می‌شم بدون این که خواب بدی دیده باشم... آشپزخونه و دستشویی و حموم، بماند...

جا نیفتادم هنوز...


۵ آبان ۱۳۸۹

-337-


الان یه مطلبی خوندم توی share items امیر تلخ مثل عسل...

" اخیرا خودم وقتی به پایان یک رابطه می رسم وداستان تمام می شود بیشتر دلم می لرزد. بعدش وقتی به رابطه های گذشته نگاه می کنم و می بینیم هیچکدام - حالا به هر دلیلی - دوام نیاورده و به تعداد افراد آن لیست یکی اضافه شده بیشتر وحشت می کنم احساس می کنم حتما یک مشکل اصلی وجود دارد که هیچکدام از آنها ادامه پیدا نکرده از آن موقع ها می شود که از خودم بپرسم : معلوم هست تو چه مرگته؟ و. بعد یاد محمود رفیق آنروزها بیافتم با صد و نوزده نفر در لیستش. خیلی دوست دارم الان از او بپرسم احساسش چیست؟"

خیلی سریع زندگی خودمو به خاطر می‌آرم و بررسی می‌کنم: خب من آدم تنوع‌طلبی نیستم و هیچ وقت لیست n رقمی نداشتم، آدم‌هایی توی زندگی‌م بودن... کم و بیش مثل همه، چن تا داستان تو زندگی‌م داشتم: داستان کوتاه، داستان بلند و شاید داستان دنباله دار....

... وقتی یه رابطه تموم می‌شه، توی همون مراسم که دارم غصه می‌خورم و دماغم آویزون‌ه، با خودم فکر می‌کنم: "چرا؟ نکنه اشکالی در من هس که رابطه‌م این‌طور ترکیده؟" اگه یکی مثل نگار هم دور و اطرافم باشه اینو بلند می‌پرسم... (که البته جواب نگار بماند!)

اما حقیقت اینه که: آره، یه سری مشکل که حتمن از طرف من هست! و بزرگ‌ترینش که هیچ وقت جرات نکردم بهش اعتراف کنم.

واقعیتش اینه که من عین چی از رابطه بلندمدت می‌ترسم... هیچ چیز برام وحشتناک‌تر از یه رابطه عاقبت‌دار نیس... عاقبت معروف "ازدواج"...! شاید دلم خواسته با یکی که باهاش هستم هم‌خونه بشم، اما ازدواج!!! نه... هرگز.

می‌دونی، لفظ "واسه همیشه" توی یه رابطه منو می‌ترسونه... اصلن شنیدن‌ش هم یه جوری‌م می‌کنه،... خوشحالم که اون‌هایی که اینو به هم می‌گن مثل من فکر نمی‌کنن، چون همون لحظه که من اینو می‌شنوم، حتی از یه زوج دیگه، دلم می‌خو‌اد فرار کنم و از یه در دیگه برم بیرون... چه برسه یکی به خودم بگه...

فکر کن یه بار یکی به من گفت: می‌خوام واسه همیشه با هم باشیم، مال هم باشیم...!!!

پوووه... حال من دیدنی بود... این حس "مالکیت"، حس "تا همیشه" مثل این می مونه که یکی با لبخند و به نرمی هلم بده توی یه دره که تهش معلوم نیس...

از همه بدتر، این حس " عادی شدن " که تو ازدواج هس، همیشه منو ترسونده، حالا که به اطرافیانم نگاه می‌کنم، نه آدمای خیلی دور، شاید هم سن و سال‌هام، اونایی که ازدواج کردن و اون سه سال معروف اول ازدواج رو گذروندن... نه نه... من واقعن می‌ترسم.

این یه ضعفه می‌دونم، به فکرش هم بودم که برم پیش یکی که با چاقوی فرویدیش دل و روده این مرض و بکشه بیرون، اما خب نشد. اینجا هم نمی‌نویسمش جوری که انگار بهش افتخار می‌کنم... فقط وقتی مطلبه رو خوندم منو برد توی فکر خودم و یادم اومد...

-335-


صبح با مشقت ادرس کلاس جدید رو پیدا می‌کنم، می‌بینم اوف اینم آلمانی‌یه... این دفعه اصلن توی سالن هم نمی‌رم. بهانه می‌گیرم. فقط بهانه‌گیری... عین یه بچه سه چهارساله... می‌دونم اگه یه سر برم دفتر، حتمن بهم توضیح می‌دن... اما نمی‌خوام، عین یه بچه که "نمی‌خواد "! وقتی لج می‌کنه... با خودم لج می‌کنم، لب‌هامو بهم فشار می‌دم و راه می‌افتم طرف خونه... توی راه بغض می‌کنم و هی فین‌فین دماغمو می‌کشم بالا و نمی دونم حتی از چی شاکی‌ام...؟ چرا می‌دونم: از اینکه کلاسی که قرار بود انگلیسی باشه، داره آلمانی برگزار می‌شه... توی همون راه برگشت عقلم می‌گه "خب حالا که چی؟ کولی بازی درمی‌آری این‌قد؟!؛ حتمن یه فکری به حالش می‌کنن، دست کم ده نفریم و همه مثل هم..." اما خب "لج" کردم، حاضر نیستم واسه یه لحظه هم منطقی باشم...

رسیدم خونه... بعله کاشف به عمل اومد که این ‌ عن دماغی از کجاس...

...خب از نظر بیولوژیکی من یک ماه اینجام. توی پرواز دوم از ترکیه، یهو پریود شدم... پووه! فقط می‌تونم بگم وحشتناک بود. به محض رسیدن چمدون رو ریختم بیرون واسه پیداکردن ژلوفن‌ها... می‌دونستم اخگر باس اونارو یه جایی گذاشته باشه، همین نزدیکی‌ها... اما توی اون شلوغی، با توجه خستگی و دردی که هر لحظه بیشتر می‌شد، نشد که پیداش کنم... نشستم به گریه کردن. تموم شب آب جوش و قند خوردم تاصبح که "روز اول" بگذره!!!! روز اول پریود و روز اول آلمان... :)


۱ آبان ۱۳۸۹

-331-


خب این عکس ربطی به چیزی که می‌خوام بنویسم نداره... یه سنجابه که امروز توی خیابون دیدم...

چیزی که می‌خوام بنویسم راجع به کامنتی‌یه که یکی برام گذاشته. کسی که می‌شناسمش... داستانش طولانی‌یه و من قصد بازگو کردنش رو ندارم، شاید هم کمی خصوصی باشه...

" سلام روجا. من یه مدت تیمارستان بودم هیشکی هم نبود حواسش بهم باشه. واسه همین چند دفعه زنجیر پاره کردم و صاف اولین کسی که تو ذهنم بود تو بودی و تا میتونستم دری وری نوشتم واست.نمیدونم واسه چی اینکارو انجام دادم یعنی میدونم ولی یادم نیس. (للکی) در هر صورت آلان یه کم خوبتر شدم و دیگه زنجیرها هم باز شده.ببشخید روجا اگه اون کار ناراحتت کرد. تا بعد..."

من حرفی ندارم که بخوام بزنم... واقعن هیچی... عشق رو نمی‌شه به راحتی قضاوت کرد... کمی عاشق بودم و می‌دونم هیشکی جای هیشکی نیس... بابت رنجی که ناخواسته موجبش شدم، و انگار که ادامه داره هنوز، رنج می‌کشم... اما هیچ نسخه‌ای برای نویسنده کامنت نمی‌پیچم... من فقط می‌تونم از طرف خودم حرف بزنم و دوباره بگم که از سمت من حسی نبود و نیست... این حقبقت داره و من براش متاسف نیستم... برای شما هم متاسف نیستم چون به نظرم تجربه عشق خیلی معرکه و عالی‌یه...

یه عده می‌گن یه طرفه عاشق شدن افتضاحه... من خودم همچین عشقی رو تجربه کردم و اصلن فکر نمی کنم افتضاح بود... واسه من تجربه سخت و دل‌پذیری بود... الان که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم من اون روجا رو خیلی دوس داشتم و دارم ... قبلن هم گفتم: هیشکی جای هیشکی نیست...

از دوستانم داستان‌های عجیب، غریبی از عشق و عاشقی شنیدم، داستان‌هایی که شاید اولین فکری با شنیدن‌ش به ذهنم خطور می‌کرد این بود که آخه چرا؟ این که از اون اول هم معلوم بود که آخرش چیه... و هزار تا دلیل روشن و واضح از دید من- آدم بیرون گود-... حتی احمق و ساده لوح به نظر می رسیدن آدم‌های این داستان‌ها...

اما نه به این راحتی نمیشه عاشق شدن رو قضاوت کرد. پس من فقط می‌تونم برای شما – نویسنده کامنت- آرزوی رضایت کنم. امیدوارم با گذشت زمان، وقتی بر می‌گردین و به عقب نگاه می‌کنین، از خودتون و از عشقی که داشتین احساس رضایت و غرور کنین. شما رو نمی‌دونم اما من با خودم فکر می‌کنم عشق آدمو بزرگ می‌کنه... قلب آدمو وسیع می‌کنه...

۲۴ مهر ۱۳۸۹

-329-





تو رو خدا.... این انصافه؟


۲۳ مهر ۱۳۸۹

-327-


باس به خودم ده سال حبس بدم واسه این‌‌طور نوشتن...


۱۸ مهر ۱۳۸۹

-325-

هنوز احساس راحتی نمیکنم که بخوام بشینم و بنویسم... به محض اومدن، برای کورسی باس می‌رفتیم شهر بایروث... توی هاستل، بدون تلفن، بدون نت....این شد که به محض نزدیک شدن تعطیلات آخر هفته عده زیادی تصمیم به برگشتن گرفتن. که دست کم یه دوش داغ آب گرم دل‌چسب توی خونه داشته باشن.... امروز دوباره باس برگردیم... من هنوز راحت نیستم هنوز حس "اتاق م" رو ندارم که راحت بیام و بنویسم... در این‌که تفاوت زیادی وجود داره شکی نیس اما من هیجان زده و خیلی حیرت‌زده نیستم....

هوا خوبه. اگرچه سرده اما در مقایسه با سرمایی که قراره ببینم خیلی خیلی عالی‌یه....

فقط سه تا کتاب با خودم تونستم بیارم و جالبه که یکی‌ش " روح پراگ ه" ... خیلی اتفاقی انخابش کردم. توی قطار می‌شینم و به اطراف نیگا می‌کنم... به همه چی که این قدر آرومه، رنگارنگ و زیبا... و کتاب رو می‌خونم.... از تعجب شاخ در می‌ارم. یه چیزی توی دلم هی بهم می‌خوره... بخونش حتمن... بهتر بگم به هیچ عنوان از دستش نده...

۱۱ مهر ۱۳۸۹

-323-

خب گمونم حالا وقتشه که کم‌کم بنویسم... واسه شروع باید بگم بیشتر وزن حرفام مال قبل از اومدنه... پووه... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم رفتن "اون‌ور" گیت همچین حسی داشته باشه... می‌دونی حجم ناراحتی و دردش وحشتناک‌ه... اون لحظه خداحافظی! ... بگذریم...
برگردیم قبل‌تر... عین حاجی که از مکه می‌آد، یه هفته‌ای مراسم دیدن و خداحافظی از بچه‌ها، همکارا و همه... داشتم. البته خوشحال و مغرور از این‌همه دوست که دارم اما، شب قبل اومدن، بعد از یه عالمه نصیحت‌های مادرانه به دخترا، ساعت از دو گذشته بود که با خودم گفتم: هی... دختر می‌دونی داری چی کار می‌کنی...؟ - می‌دونی که من چقدر اون خونه، اون آدم‌ها، اون فضا که خودم ساخته بودم رو دوس دارم...-نتیجه‌ش رو نمی‌دونستم، نمی‌دونم. اما دلم می‌خواس امتحان‌ش کنم...
و اما این‌ ور گیت...
می‌دونی هنوز گیج گیج‌م... به واسطه دیر اومدنم از بچه‌ها عقبم و هزار تا کار هس که باس انجام بدم... یه اتاق توی خونه یه خانوم فیلیپینی دارم که تنهاس و تا حالا هم چیز بدی ندیدم ازش... اینجا شهر کوچیکی‌یه و پر از درخت و سنجاب! به واسطه زادگاه زیمنس، بودن همه جا نشونی از زیمنس هست...
دانشگاه هم یه نشونه جالب داره که اونو خیلی به پلی‌تکنیک شبیه کرده، اونم اینه که هر گوشه‌ش یه جرثقیل سواره و بنا و نقاش و کارگر درحال ساخت و ساز...
یه نکته جالب دیگه اینه که برخلاف چیزی که شنیده بودم یا فکر می کردم این‌جا خیلی سیگار می‌کشن، یعنی تو کوچه و خیابون بعیده که چن تا سیگار به دست نبینی...!
راستی چن کلمه آلمانی هم یاد گرفتم: دانکه، اشتقاسه، چو و... واسه شروع خوبه واسه من که کورس اول المانی رو از دست دادم...
تو بچه‌های هم‌ورودی تنها دختر ایرانی‌م و از همه بزرگتر... هنوز خیلی کسی رو نمی‌شناسم. از فردا دوره مون شروع میشه و واسه یه کورس دو هفته‌ای باید بریم یه شهر دیگه... می‌دونی درس خوندن بعد این همه مدت، اونم انگلیسی... پووه! امیدوارم از پسش بربیام! تازه آقای پروفسور فلانی وقتی دید من فوق لیسانس دارم یه درس ساده رو حذف کرد و یه درس وحشتناک جاش گذاشت که به آلمانی ارایه می‌شه... فک کن! یکی مثل دکتر مدرس –عزیز- که به قول خودش فقط ده درصد از بچه‌ها پاس‌ش می‌کنن!
یه اعتراف: می‌ترسم... نپرس! از خیلی چیزا...


۱۰ مهر ۱۳۸۹

-321-


....
این قاطی کرده... کپی پیست نمی شه... اه!

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

-319-


راستش مساله کتاب‌هام این چند هفته اخیر واقعن فکر منو مشغول کرده، این‌که باس بذارمشون برم خودش یه درده، کجا بذارم یه درد دیگه... اونایی که منو می‌شناسن می‌دونن کتاب‌هام، چندتا گلدون کوچیکی که دارم و ماشین لباس‌شویی‌م (این یکی حالا داستانی داره واسه خودش :)) دخترای منن!!! دل‌بستگی‌های دنیوی من...

گلدون‌ها که گمونم تو خونه می‌مونن... آرزو می‌کنم دخترا یادشون باشه بهشون آب بدن... اگرچه این چن روزی که نبودم گمون نکنم آبی به پیچک‌ها رسیده باشه... خیلی گل‌های عالی‌یی نیستن... اما زنده‌ن، رشد می‌کنن و رفقای خیلی خوبی‌ن... الان نمی‌خوام راجع به گل‌ها حرف بزنم، حرفم سر کتاب‌هاس...

من تا همین چند سال پیش فقط کتاب می‌خوندم و کمتر کتابی رو می‌خریدم... معتقد بودم کتاب‌ رو باس امانت گرفت و خوند. این‌جوری کتابای بیشتری می‌خونی، از طرفی مشکل کمبود جا و نقل انتقال هم نداره (احوال خوابگاهی‌ها و مستاجرها رو که می دونید!). اما از یه جایی به بعد دلم خواست گوشه کتاب‌ها یادداشت بذارم؛ یا این‌که شب توی رختخواب یه پاراگراف خاص و یا یه شعر خاص رو دوباره بخوندم...

خب شروع کردم به خریدن... کم‌کم کتاب‌ها شدن به موجود زنده، یه جنین که رشد می‌کرد... آخ اگه بدونی حتی وقتی که فرصت خوندن‌شو نداشتم دیدن‌شون چه حس کیفی بهم می‌داد! البته من از این آدم‌ها نیستم که چنبره می‌زنن رو کتا‌ب‌ها و فیلماشون و مبادا رخشون به نامحرم بیفته... این شد که کم و بیش شروع کردم به امانت دادن... برام مهمه که کتاب درب‌و داغون نشه اما راستش کتابی که آهار و تانخوردگی‌ش در اثر خوندم چند نفر رفته باشه برام خیلی عزیزه...

فکر کردم هدیه‌شون بدم به یه کتاب‌خونه اما اوضاع کتاب‌خونه‌ها رو که می‌دونید؟ حتی فکر کردم لیست‌شو ای‌میل کنم به بچه‌ها، هرکی دوس داشت چن تاشو یادگاری ورداره... اما دلم نیومد... از طرفی گذاشتن‌ش توی کارتون و خاک خوردنش هم اصلن باب میل من‌نیس... دلم می‌خواس یکی جا داشته باشه و بتونه توی یک کتاب‌خونه نگهش داره... امانت بده، خونده بشه... دختر کوچیک من! زنده بمونه...

نه که فکر کنی واسه این حالت خواستاری نیس، چرا! چند تا از بچه‌ها پرسیدن: روجا کتابات چی‌ می‌شه؟ گفتن که می‌تونن واسم نگهش دارن حتی مطابق شرایطی که من بگم.... اما از طرفی کاوه و اخگر هم گفتن که کتابا رو می‌خوان... راستش توی خونه بچگی من همیشه کتاب می‌اومده و می‌رفته... اما هیچ‌وقت کسی به فکر مرتب نگه‌داشتن اون‌ها نبود... این‌جا، اون‌جا، کتاب دزدی جز تنها دزدی‌های مشروع شمرده می‌شه و... من اینارو دوس ندارم. اصلن دوس ندارم.

وقتی توی جمع ادم‌هایی مثل خودمون من بارها و از ادم‌های مختلف شنیدم که: "ابله اون‌ه که کتاب امانت می‌ده و ابله‌تر اون‌ که پس می‌اره..." چه امیدی به خاله و دایی و این و اون هس... اما از طرفی اخگر اینا قول دادن! موندم حیروون!

من هیچ‌وقت به بچه‌ها نمی‌گم کی کتابو پس می‌دی... برام مهمه که بخونه، حالا می‌خواد طول بکشه... "ونیچه گریست" من قبل اینکه من بخونمش از تهران رفت بابل و بعد اصفهان و بعد تهران... دست کم 5 نفر خوندنش. این یه افتخاره و من خوشحالم...

چند روزی‌یه که قضیه جا گذاشتن کتاب توی مکان‌های عمومی توی گودرستان مطرح شده، یه سایت هم داره، امروز یکی یه چیزی به اشتراک گذاشته بود و نظرسنجی کرده بود که موافقید یا مخالف؟

راستش من مخالفم. این روش واسه ما خیلی ایده‌آل‌ه و به نظرم در موقعیت الان خیلی دور به نظر می‌آد... یه نیگا به اطرافمون بندازیم، قضیه آشغال ریختن، اخ و تف کردن توی خیابون، رعایت صف و هزارتا مورد اجتماعی دیگه رو هر روز داریم می‌بینیم... اصلن چرا راه دور بریم توالت‌های عمومی و نیمه عمومی و حتی خصوصی رو دیدین؟؟! این ماییم. اکثریت ما که به جامعه شکل می‌دن.

نه! نه! گمونم زوده خیلی زوده که "ما" بتونیم همچین کاری بکنیم.... اغلب کتاب‌دوست‌ها کتاب‌هاشون خیلی عزیزه واسشون و فکر کن چن تا کتاب باید قربانی شه که آیا کسی پیداشون کنه، خوشش بیاد و بخونه و بذاره واسه نفر بعد... اصلن به اطرافت، به آمار‌ها نگاه کن مگه ما چقدر کتابخون داریم... از راه‌آهن تا تجریش، روزی دست کم دوساعت رو طی می‌کنیم، دریغ از اینکه یکی رو ببینی که یه کاغذ دستش باشه تو بگو صفحه فال مجلات... مگه این تلویزیون، ماهواره و اینترنت می‌ذاره؟ خود من وقتی اعتیاد خودم به گودر رو می‌بینم چطور مثلن دخترخاله‌مو رو سرزنش کنم واسه اعتیادش به فارسی وان؟

راهش چی‌یه؟ خب من فکر می‌کنم مثل خیلی از موارد دیگه ما باید بسترسازی کنیم. قدم‌ها کوچیک برداریم. خود من مثلن توی یه گروه کوهنوردی و طبیعت‌گردی عضوم و دست و پا شکسته برنامه‌هاشون رو می‌رم. لیست کتاب‌هامو ای‌میل می‌زنم و از بچه‌ها می‌خوام که اگه کتابی خواستن بهم بگن، برنامه‌ای، جایی کتابو بگیرن و بخونن...شروع این قضیه شاید مربوط به دوسال پیشه و توی این مدت شاید ده درصد از بچه‌ها از من کتاب گرفتن... خب کم بوده اما چن تا دلیل داره اولین و مهم‌ترین‌‌ و بدبینانه‌ترین‌ش به نظر من اینه که متاسفانه همونطور که امارها نشون می‌ده، کتاب حتی توی زندگی جوون‌ترهای تحصیل‌کرده هم جایی نداره... دلیل بعدی: خب کتاب‌ها من سلیقه منن و خیلی طبیعی‌یه که سلیقه‌ها فرق کنه شاید بعضی‌ها کتاب جالبی توی این لیست پیدا نکرده باشن...

توی برنامه اخیر، مجتبی گغت راستی روجا من Lonely planet های اروپا و اروپای غربی رو دارم، اگه کسی خواست... گفتم چرا ایمیل نمی‌زنی به گروه...

فکر کن همین‌کار رو برای Lonely planet ها و بقیه کتاب‌هامون بکنیم. توی یه جامعه کوچیک‌تر، دست کم یه کتابخونه دیجیتال از سلیقه‌های مختلف درست می‌شه، هرکی هم کتاب‌های خودشو داره و هرکی هم خواست می‌تونه استفاده کنه.

ایده کتاب مسافر رو هم می‌شه مثلن توی یه جایی مثل دانشگاه امتحان کرد و نتیجه رو دید و بعد به فکر رها کردن پاره‌های دل مردم توی این خیابون‌های پر از گرگ بود! :)

۸ شهریور ۱۳۸۹

-317-

انگار يكي شونه‌هاتو تكون بده كه "بيدار شو... خوابت برد؟"
... چشم‌ها كه ياز مي‌شن، براي يه لحظه يه جور گيجي و وحشت توش مي‌بيني... اما خيلي زود به خودشون مي‌آن...
- " آره چشمام سنگين شد و يه لحظه رفتم."
پرونده‌ها رو جابجا كرد و رفت توي اتاق. بعد چند دقيقه صداش اومد، يعني صداهاي ديگه هم بود... اما مي‌خواستم صداي اونو بشنوم: "دو تا دختر بزرگ كردم، دوتا دختر خوشگل... (مكث) تحصيل‌كرده، من كارمو كردم... من كارمو كردم..."
حالا صداهايي مي‌آد كه نمي‌شنوم... نمي‌خوام كه بشنوم.

...شايد داستان

۴ شهریور ۱۳۸۹

-315-


...من نه رييس‌م نه آرزومند رييس شدنم. فرمان دادن و فرمان بردن، يك چيزند. قلتش‌ترين آدم هم به نام كس ديگر فرمان مي‌دهد، به نام يك انگل مقدس- پدرش-. و خشونت‌هاي انتزاعي را كه خودش در معرض آنهاست، انتقال مي‌دهد....

كلمات- ژان پل سارتر- اميرجلال‌الدين اعلم