۲۴ فروردین ۱۳۸۹

-221-



مي‌دوني دردش كجاست؟... اينه كه به نبودنت، نديدنت عادت مي‌كنم... تجربه‌شو دارم مگه نه؟ دفعه اولم كه نيست...

( معلومه ديگه... نگار امروز رفت و من دوباره غم‌باد گرفتم...)


۲۲ فروردین ۱۳۸۹

-219-


ميم... حقوق خونده‌ و به واسطه تجربياتش و همچنين كارش يه كم بيشتر از يه كم نسبت به ازدواج، قوانينش و همه موضوعات مربوط به اون بدبينه و گارد مي‌گيره، خلاصه اين‌كه گاهي اوقات من براي قانع كردنش به نگاه از يه زاويه ديگه حسابي ميرم بالاي منبر كه: ببين دخترجان... .

نكته اينه كه هر دفعه كه مي‌آد پيش ما يكي دو تا از پرونده‌ها رو واسمون تعريف مي‌كنه... ديشب، دو تا از پرونده هاي جاري رو تعريف مي‌كرد:

اولي: يه آقايي- حالا ‌نمي‌دونم چجوري و رو چه حسابي- از خودش و زنش حين 3 ك3 فيلم مي‌گيره، البته جوري كه صورت خودش معلوم نيس! اما خانومه به صورت جامع و كامل پيداس!! حالا كه كارشون به دعوا كشيده خانومه رو تهديد كرده كه فيلم رو پخش مي‌كنه...

دومي: شوهره با چاقو گردن زنشو رو بريده، جوري كه نه تنها ردش مونده، بلكه حسابي گوشت هم آورده...

جالب اين كه جفت خانوما از "ميم..." مي‌پرسيدن كه آيا اميدي به بهبود روابطشون هست؟... طبعن اون كفري مي‌شه و دلايلشو واسه اينكه اميدي نيس و چه بهتر كه نيست، مي‌گه... يكي از خانوما شاكي مي‌شه و مي‌گه:" شما چقدر آدمو نااميد مي‌كنيد!"... لعنت به پاندورا* (اينو تازه از "و نيچه گريست" ياد گرفتم:))

***

مي‌دوني من به چي فكر مي‌كنم؟ من مي‌شينم شوهره رو تصور مي‌كنم، از اول اول اول، وقتي كه دختره رو ديده، خواستگاري و ازدواج، شروع زندگي دو تايي‌شون و و و... همشو با خودم تصور مي‌كنم...

اما هرچي فكر مي‌كنم، هرچي سعي مي‌كنم، نمي‌فهمم چطور مي‌شه كه يه نفر به اينجا مي‌رسه؟ عين فيلماس با اين تفاوت كه فيلم نيس... خباثت مرد و حقارت زنه.

چه داستان ترسناك و غمگيني...

* پاندورا: در اسطوره‌های یونان، نخستین زن روی زمین است.

هفائستوس او را به دستور زئوس از آب و گِل ساخت تا پرومتئوس که با انسان‌ها دوستی می‌کرد را مجازات کند. خدایان به او نعمت‌های فراوانی بخشیدند؛ آفرودیته به او زیبایی بخشید، آپولو موسیقی، هرمس اعتقادات دینی و هر خدای المپین دیگری نیز به همین ترتیب هدیه‌ای به پاندورا داد؛ از این رو در پایان هرمس نام پاندورا به معنی «تمام نعمت‌ها» را روی او می‌گذارد. پرومتئوس او را از زئوس نپذیرفت، اما برادرش اپیمتئوس او را به همسری برگزید.

پاندروا در جعبه‌ای که گفته شده بود هرگز نگشاید، گشود و مصیبت‌ها بر روی زمین پراکنده شد. تنها امید در جعبه باقی ماند تا تسلای بشر باشد. (منبع: ويكي‌پديا)

۲۱ فروردین ۱۳۸۹

-217-

همين‌طوري از ميون كتاب‌ها " جادوي فكر بزرگ" رو كشيدم بيرون و شروع كردم به خوندن. راستش مدت‌هاست كه از اين دست كتاب‌ها نمي‌خونم، درست بعد از راهنمايي كه سري "به سوي كاميابي" رو مي‌خوندم و البته خيلي هم دوسش داشتم... يه كم كه گذشت كتاب‌هايي با اين موضوع‌ها و در انواع جيبي، يك دقيقه‌اي، يك روزه و چه چه... روي پيشخون كتاب‌فروشي‌ها هجوم آورد، كه حتي ورق زدن گاه‌گداري‌شون واسم زيادي بود...

اين كتاب رو هم اون موقع‌ها خوندم، اگرچه چيزي ازش يادم نمي‌آد اما يه ذهنيت خوب ازش دارم، واسه همين خريدمش كه بدم به كتابخونه اخگر، كه نشد و ميون كتاباي خودم باقي موند...

... حالا كه دوباره مسيرم اتوبوسي شده، واسه توي راهم كتاب ور مي‌دارم، خواستم كه كتابو بذارم توي كيف...

***

من از اون دسته‌ آدم‌ها نيستم كه ادعا كنم حرف ديگران واسم مهم نيست...حتي مي‌تونم بگم اين مهم بودن در حد يه دسته آدم خاص مثل چندتا از دوستان يا اعضاي خانواده نيست و راستش يه مجموعه وسيع‌تر رو شامل مي‌شه و البته به صورت نسبي! يعني نظر افراد مختلف، ارزش‌هاي مختلفي داره واسم...

اما اين ديگه قابل قبول نبود، دليل ترديدم واسه برداشتن كتاب اين بود حاضر نبودم كسي(هركسي) توي اتوبوس منو ببينه كه دارم " جادوي فكر بزرگ" مي‌خونم. ترجيح مي‌دادم مثلا " و نيچه گريست" باشه يا كتابي از يه نويسنده مشهور دنيا كه توي ايران چندان مشهور نيس... مثلن "هرتا مولر" ... .

افتضاح بود اما واقعيت داشت و اگه هركسي اينو بهم مي‌گفت نمي‌پذيرفتم... مسخره‌س من داشتم اون كتابو مي‌خوندم و لذت هم مي‌بردم؛ پس چرا اينطور فكر مي‌كردم؟... چه اهميتي داشت كه عابر گذري توي اتوبوس فكر كنه من چجور آدمي‌ام كه مثلن اين‌جور كتابي مي‌خونم؟

...اين ديگه پذيرفتني نبود.

۱۵ فروردین ۱۳۸۹

-215-

شناسنامه بچه‌هاي متولد نيمه دوم رو نيمه اول مي‌گرفتن كه "عقب" نيفتن! شما رو نمي‌دونم اما توي خونواده ما كه حسابي رسم بود، تا رسيد به كاوه كه ديگه قانون سفت و سخت ايستاد جلوشون و نذاشت كه يه روز هم تولدشو جابجا كنن! از بدشانسي اون‌ها پسرك اسفندي بود! حالا خودتو بذار جاي مامان كه به نظرش كاوه "چقدر" عقب افتاده بود....

خلاصه وير تغيير تاريخ تولد، دامن من هم كه نيمه اولي بودم رو گرفت، اردي‌بهشت ماه ثبت شد يك يك فروردين، لابد حالا از همه جلوترم! سر سر صف :)

... مي‌خوام بگم هميشه وقتي فاصله زماني بين تاريخ تولد قانوني و واقعي‌م شروع مي‌شه، يه سرگرمي، يه حس "نمي‌دونم چي" مي‌آيد سراغم! شايد مثل جنيني كه شكل گرفته اما هنوز توي شيكم مامانه‌س... انگار هستم و نيستم! بانمك نيست؟ با تغيير ساده يه عدد توي يه دفتر، حالا روزهايي از سال واسه من يه جورايي خاص شدن...

پي‌نوشت: بهار مبارك! همانا به راستي بهار تهران قشنگ نيست؟

۲۲ اسفند ۱۳۸۸

-213-


خب طلسم شكسته شد و من رفتم كوه! كلي فكر كردم تا اينكه ديشب يادم اومد آخرين كوهي كه در واقع "نرفتم" قلعه ماران بود، مدت‌ها پيش!

در مقابل قلعه ماران كه كوه خيلي خيلي خوشگلي بود و حسرتش موند به دلم، ورجين جز زشت‌ترين‌ها بود... فكرشو بكن تابستون بري ورجين كه برف هم نداشته باشه، نه آبي نه علفي، نه كوه‌پايه قشنگي... اما زياد هم نبايد اغراق كرد، برف خوبي داشت و باد " از جا كني" كه اولش خيلي خيلي چسبيد. يه عالمه بز كوهي هم ديديم. حالا همراهي با بچه‌ها، خستگي و حس خوب كوه رفتن بعد مدت‌ها، بماند.

دخترك يهو پيشنهادشو داد و منم قبول كردم. البته اين "قبول كردن" داستان داره. فقط و فقط چون من تنبلم، ار لحظه قبول كردن شروع مي‌كنم به بهونه تراشيدن تا لحظه آخر! "حالم بده، مريضم، به نظرت سخت نيس واسه من؟..."‌ بانو جانم كه بود، اولش يه بار توضيح مي‌داد كه "به اين دليل و به اين دليل مي‌توني و بيا" بعدش هر بار كه يه بهونه‌اي مي‌گرفتم سكوت مي‌كرد و يه نيگاهي توي اين مايه‌ها كه" پاشو راه بيفت"، اما گمونم مغز وجو رو خوردم تا برم بيام!‌:)


۲۱ اسفند ۱۳۸۸

-211-


خب، اين حقيقت داره كه من مي‌خواستم كه توجهتو جلب كنم... مي‌خواستم تحت تاثير قرار بگيري، چي بهش‌ مي‌گن؟ اغوا... هوم..! آره. دوس داشتم اغوات كنم.


۱۸ اسفند ۱۳۸۸

-209-


خبر مهم اينه كه كارام سبك شده، پروژه‌هاي كوفتي رو تحويل دادم و از اون حجم فشار و استرسي كه داشتم خلاص شدم... آخراش خيلي خيلي بد بود، يه آنفولانزاي مسخره بي‌بته هم گرفتم كه گمونم سرمنشا اون از سفرهاي مالزي و تايلند همكارا بود، مطمئن نيستم اما هرچي كه بود، تا جايي كه خبر دارم تا الان كلي آدم مريض افتادن يه گوشه و منو ياد مي‌كنن :) ... از همكارا گرفته تا بچه‌هاي خونه و حتي بچه‌هاي مهموني هفته پيش... نكته جالب توجه اينه كه يكي از اعضاي مهموني هفته پيش عازم كانادا بوده و توي هواپيما دچار شده... فكرشو بكن!!!

خلاصه اگه جوري مريض شدين كه با تب و لرز و تهوع و سرفه و بدن درد در حد مرگ همراه بود بدونيد كه با چند تا آدم واسطه به من مي‌رسين! :)

اما يه چيزي هس كه نگرانم مي‌كنه، چندين ماهه كه فقط كار كردم، از صبح تا شب... تقريبن همه زندگي ام كار بوده، مجبور شدم تمام تفريحات و سرگرمي‌هامو بذارم كنار... حالا كه كار كم شده تازه با خودم قرار گذاشتم كه اگه بشه يه جوري (البته هنوز نمي‌دونم چجوري) نذارم دوباره اين حجم فشار بهم وارد بشه... اينقدر جدي ‌ش نگيرم...

يه كمي هم ناراحتم، از اين‌كه از خودم و چيزهايي كه دوس داشتم، دو ر افتادم. مي‌دوني يه جورايي انرژي ام تخليه شده و دارم، بيييب بيييب... ! آلارم مي‌دم... بايد خودمو بزنم به شارژ!


۱۳ اسفند ۱۳۸۸

-207-


خونه كه چه عرض كنم، لونه‌س. فوق فوقش 25 مترمربع! با همخونه‌اي‌هاي عجيب و غريب و زن صابخونه‌اي كه كم از خانم هاويشام(؟) نداره... چي شد كه دخترك پذيرفت بره نفر سوم شه رو نمي‌دونم يا اينجا جاي گفتنش نيست، اما به همون سرعت هم پشيمون شد و چون قولش و پولش رو داده بود، افتاد دنبال هم‌خونه‌اي كه جايگزين خودش كنه. منم اينا رو تازه فهميدم. نه كه كمتر خونه هستم؛ بي‌خبر بي‌خبر از همه‌چي...

ماجرا از اين قراره كه يه آگهي توي يه ستون كوچولوي روزنامه همشهري منتشر مي‌كنه با اين متن "به هم خانه خانم نيازمنديم. تلفن:... تماس از ساعت 5 عصر به بعد" ...

از ساعت 5 عصر سه‌شنبه تا همين ديشب ساعت نمي‌دونم چند بامداد كه من بيدار بودم، اس‌ام‌اس و تلفن بود كه زنگ مي‌خورد... صدي نود، آقا! براي هم‌خونه‌اي شدن با دخترك.

توجه شما رو به نمونه‌هايي از اس‌ام‌اس‌هاي ارسال شده جلب مي‌كنم:

نفر شصتادم: ببين من اجاره يه ماهتو مي‌دم، قول هم مي‌دم حامله‌نشي،!!!!! تا سر زمان بيشتر با هم به توافق برسيم.

نفر شصتاد و يكم: من مزاحم نيستم، همينطوري تصادفي تو آگهي‌ها، آگهي تو رو ديدم. منم دنبال خونه مي‌گردم. اسمم آرش‌ه و ليسانس مكانيكم (دخترك مي‌گه: اي توي اون ليسانست!!!)

نفرشصتاد و دوم: من دارم واسه يه خانوم دنبال خونه مي‌گردم اما قبلش خودم بايد شمارو ببينم و ....

نفر شصتاد و سوم: چه صداي آروم و متيني دارين... مجردين؟ (در جواب اين آقا قرار شد، اين‌دفعه كه‌ زنگ زد من با صداي خروسي و نخراشيده حاصل سرماخوردگي آخرم، بپرم تلفن رو بگيرم و بگم:" اي آقا كجاي كاري؟ زدي به كاهدون! من خودم سيبيلم دارم دنبال هم‌خونه‌اي دختر (مي‌شه داف، هان؟؟) مي‌گردم!!!"

يعني چنين مردماني هم داريم...

پي‌نوشت: دخترك‌ها هم با كپي رايت از گيس طلا