همينطور با چشمايي كه دودوميزد و انگار فقط ميخواستند بدون وجدان درد از وسط "هيچ كاري" بگذرن و به خيال خودشون "يه كاري" كنن، برف و سمفوني ابري رو خوندم... الحق كه ظلمي بود واسه اين كتاب، اين شد كه اصلن از كيفم درش نياوردم... و صبحها توي اتوبوس ميخونمش... - لابد گفتم كه قسمتي از مسيرم دوباره اتوبوسي شده :)-
ترسناك نوشته، اما دوسش دارم... تا حالا سه تاي اولش رو دوباره خوندم... كتاب خوبييه ...
راستي خونه جديد كتابخونه نداره و كتابهاي نازنينم توي جعبههاي موز بستهبندي شدن (فعلن) و گوشه ديوار موندن.
ميبيني آدم به چييا دل ميبنده؟ اينجوريه ديگه...
خيالبافيهام دوباره برگشته... شبها دو تا شمع ميذارم توي جاشمعي كه مجسمه فلزي زنييه كه نور حمل ميكنه، و به لرزش سايههايي كه به خاطر باد كولر ايجاد ميشه نگاه ميكنم و بعد با هر كدوم از پرندههاي لرزون ميپرم...
لختي و كرختي توي تنم ميشينه... چرا نميشه لذت رو توصيف كرد؟ چرا من نميتونم؟
...ميدوني يه لحظهاي هست، همون لحظه تنت آروم گرفته و پلكهات ميخواد روي هم بيفته و هيچچي توي ذهنت نيس، هيچي... .
رييس براي سفر اجازه داد نه از اون اجازههاي زوركي و الكي، بلكه با روي باز.... البته فرمودند كه بايد كارها رو به " يه جايي" برسوني... اينه كه عجالتن بنده بايد عينهو اسب شب و روز، كار كنم تا بلكم كارام به " اون يه جايي" برسه... باكي نيس! اما سفارت همچنان جوابي به من نداده و اين يعني هنوز روي هوام!...
اين كمر درد هم شد يادگاري موندگار اسبابكشي و خيال نداره ازم دل بكنه... بازم باكي نيس! دست كم خوبيش اينه فال قهوهاي كه خواهر محترم به نيت من خورده داره درست از آب در ميآد... درد اين قسمت رو تحمل ميكنيم، اشكالي نداره، اما به جان خودم اگه "آقاي بلند بالاي"داخل فال درست از آب در نياد... J
من يه فوتبال هم هنوز نديدم... هلند رفته فينال... لابد نگار خودباخته ديگه خدا رو بنده نيس!
آدمي مثل من بايد راه بره، بره و بره و براي خودش داستان ببافه و حرف بزنه، نمايشنامههاي خيالي رو تكنفره بازي كنه.... خونه جديد اين امكان رو داره و فرصت خوب اتوبوس سواري. البته اگه تنبلي نكنم و دير پانشم يا نرم با همكار محترم هماهنگي كنم كه روزا از يه جايي به بعد باهاش برم...
خونه جديد! هممم... پنجرهاي داره كه اول از همه منو ياد facing windows انداخت با اين تفاوت كه اونوره پنجره آپارتمان لوكس يه آقاي خوشتيپ با عينك كائوچويي نيس... بلكه خونههاي قديمي همسايههاس و تراسهاي پشتيشون، همونجايي كه وسايل اضافيشون رو ميذارن، خانوم خونه گاهگداري با لباس خونه در حاليكه زير چشمي ميپاد كه كسي چشچروني نكنه مياد رخت پهن ميكنه، به گلي آبميده يا از دبهي ترشي ور ميداره... و چقدر من عاشق اين صحنههام!
به بهانه رخت پهن كردن ميرم روي تراس، ميدوني من آدميم كه ديدن از لباسهاي رنگي شسته شده روي بند فلزي لذت ميبره. راستش يه جوري شادم ميكنه! "بهانههاي كوچك خوشبختي"...
اين طرفها بقالي پيدا كردن مثل كشف يه قاره جديده! اما تا دلت بخواد طلا فروشي ريخته! اما ايرانشهر خيابون زندهترييه به نسبت... يه نونوايي توش كشف كردم و حتي يه كافه كه تراسش رو به خيابونه... اگرچه من كافهنشين نيستم، هيچوقت نبودم، خيلي چيزا رو بيشتر ترجيح ميدم....
كجاي كار بودم؟ هان! تپ وتپ برنامههام داره كنسل ميشه و سفارت هم همچنان منو توي هوا نگهداشته... گاهي وقتها كه خوبم و راه ميرم فكر ميكنم حتي اگه نشه، هيچي نميشه... گاهي وقتها فكر ميكنم روجا اگه بشه چي؟... خلاصه كه فلسفه" بالاخره يي طوري ميشه" توي زندگيم حاكمه...
بچهها هفته بعد راه ميافتن و من تشنهم تشنهم واسه تفليس... بايد ديد چي پيش ميآد...