۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

-243-


عقده‌ها هميشه سرباز مي‌كنند. عقده‌ها جايي زير گلوي انسان‌ها باد مي‌كنند و تا نتركند نقس نمي‌توانند بكشند. عقده‌ها، گره‌هاي كور و بازنشدني كودكي نيستند. گره تكه خورده‌هاي حسرت همه عمر هستند كه وقتي آن را در دهان مزه مزه مي‌كني لاي دندان‌ها مي‌مانند و عفونت مي‌كنند. عفونت تمام بدن را فرا مي‌گيرد و آدمي را بر زمين مي‌زند.

آدم‌هاي مبهم- مجتبي سميع‌نژاد

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

-241-


در تمام اين سال‌ها هيچ شور و شوقي براي نمايشگاه رفتن نداشتم، اون شلوغي و گرسنگي و تشنگي و خستگي به هيچ نمي‌ارزه، ترجيح‌م اينه خيلي خانوم برم سر فاطمي و توي انتشارات بدرقه جاويدان با فراغ و آسايش كتاب ببينم و از تخفيف ده درصدي‌ش استفاده كنم... اما چه كنم كه بايست از طرف شركت مي‌رفتم نمايشگاه... نمايشگاه كه چه عرض كنم!

برگزاري نمايشگاه كتاب توي مصلي!!! اين ايده از كجا اومده نمي‌دونم، اما گمونم نامناسب‌ترين مكان انتخاب شده. ... بعد اين همه پياده‌روي اميدوارم دست كم يه 10 كيلويي لاغر شم!

و اما در مورد خودم، راستش هنوز گيجم و ويژگي برجسته اوضاع‌ و احوالم اينه كه "فكر" نمي‌كنم... نه تحمل بودن كسي رو دارم و تحمل نبودن كسي...


۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

-239-


بايد برم يه عالمه باقالي و نخود بخرم، بامجون و كدو، سبزي قرمه‌سبزي و مرغ ترش، بشورم، تميز كنم و خرد كنم، سرخ كنم، بسته‌بندي كنم...

يا يه عالمه ملافه و روبالشي و لباس بشورم و پهن كنم توي تراس...

يا خاك گلدونا رو زيرو رو كنم، ازين گلدون به اون گلدون...

يا برم تمام لباس‌هاي زمستون و تابستونمو بريزم بيرون و مرتب كنم، دكمه‌هاشونو سفت بدوزم، درزاشونو بگيرم...

بايد يه كاري كنم كه فكر نكنم، سرمو شلوغ كنم، امروز چرا جمعه نيس... چرا جمعه من اين قدر كم بود... حباب تنهايي من چرا اين قدر كم بود...

...بايد حالمو خوب كنم...

بايد يه فكري براي حال خودم بكنم...


۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

-237-


عمل كه مي‌كني، دماغت ارتقاي درجه پيدا مي‌كنه... از "دماغ" به "بيني"!!!! J

- امروز "بيني‌"تون چطوره!

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

-235-



- " يه بار شد كه كاري رو به خاطر دل من انجام بدي؟"

- ....

- "بي‌شرف!"


۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

-233-


اگه به حساب كتاب من باشه، كه براي خودش "مدتي‌"يه اينجا ننوشتم... بگذار به حساب آشفتگي و آب و هواي متغير بهار... براي خودم مي‌چرخم و به طرز وحشتناكي هيچ كاري رو تموم نمي‌كنم، كتاب‌هاي نيمه‌كاره... فيلم‌هايي كه امروز مي‌بينم و فردا يادم نيس چي بوده... ماجراي دوربين و لب تاب خريدنم رو بگو، عين شكلات كشي كش اومده...

اردي‌بهشت هم شده ماه مهموني رفتن، هي همه تولد دارن و ما هي مي‌ريم جماعت رو سورپرايز مي‌كنيم....خونه ما پاركينگ نداره، روجي از يه خونه توي كوچه هفتم (روبروي كوچه ما) پاركينگ اجاره كرده، دست كم دوبار توي هفته چيتان فيتان با مانتو و دامن و موهاي ميزان‌پلي و چي و چي... راه مي‌افتيم توي كوچه روبرو و شب ساعت دوازده، يك هرهركنان از كوچه مي‌آيم بيرون... اين ميوه‌فروشي سر كوچه هم كه خواب نداره. چقدر با هم راجع به "فكرهايي كه مي‌كنه" خيال‌پردازي مي‌كنيم و مي‌خنديم...

و اما كار... قرار شد غر نزنم، بي‌خيال!

طاهور گفت: روجا يه وقتايي آدم تو زندگي‌ش دل‌ش مي‌خواد يه تغييري ايجاد كنه، خونه‌شو عوض مي‌كنه، سفر مي‌ره، با يه‌سري آدم جديد مراوده مي‌كنه يا حتي واسه آشپزخونه يه چيز نو بخره...

ادامه داد:... دلم مي‌خواد همه چيزمو عوض كنم. همه چيز.

۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

تست

يك دو سه


۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

-231-


مي‌دوني يه بيماري هس به اسم "سندروم دائمي نارضايتي" يا مثلن مرض "هيچوقت از زندگي لذت نبردن" كه درجات و مراتب مختلفي داره. بعضي‌ها زندگي رو به خودشون زهر مي‌كنن، بعضي‌ها علاوه بر اون اعصاب آدم‌هاي اطراف رو شخم مي‌زنن...

البته كه من هم مستعد اين بيماري هستم، اما در راستاي مبارزه دروني و دست كم براي مبتلا نشدن به نوع حاد و دائمي اين مرض، گمونم بزنم خون يكي رو بريزم!

ببين كي‌گفتم!

۳۱ فروردین ۱۳۸۹

-227-


" هيچ" فيلم خوبي‌يه...

-229-

پاهام روي زمين سفت نمي‌شن... انگار مال اينجا نيستم، اما مسخره‌س، من هميشه به خاك نزديك‌تر بودم. رسيدم خونه... تنهام، گمونم اگه اين ‌تنهايي‌هاي گاه‌ و‌ بي‌گاه رو نداشتم مي‌مردم... بعد جمع و جور‌ كردن خرت و پرت‌هاي هميشگي و شستن چندتا ليوان و چند تا تلفن و احوال‌پرسي، مي‌خزم توي رخت‌خواب... كتاب رو باز مي‌كنم... "احتمالن گم شده‌ام" كتاب خوبي‌يه. مي‌دوني كتاب‌ها اگه خوب باشن به آرومي دورت يه حباب تشكيل مي‌دن يه ابر گرم و نرم و خوردني... آروم آروم گرم مي‌شي و يادت مي‌ره كجايي، البته اگه تلفن‌ها بذاره!!!

آخري‌ش صابخونه است، مي‌خواد يادآوري كنه موعدمون نزديكه..." حواسمون هست." از حباب چيزي باقي‌نمونده. صداي زنگ در و دخترا كه مي‌آن، سانس بعد از من رفتن سينما... سكوت جاشو مي‌ده به شلوغي و خنده و تكرار ديالوگ‌هاي فيلم، از همه بيشتر صداي " گه" گفتنشون مي‌آد كه من مي‌خوابم.


۲۹ فروردین ۱۳۸۹

-225-



"تهران، طهران" بچه‌ها رو از سينما رفتن نااميد كرده و مي‌گن اسم سينما رو نيار...
اما نمي‌دونم من چه گيري دادم برم سينما و "هيچ" رو هم ببينم! :)

-223-

نمايش "به خاطر يك مشت روبل" هيجاني برام نداشت. راستش من دوس دارم يه كار اوج و فرود داشته باشه، نه اين‌كه روي يك خط با كمترين نوسان حركت كنه... چرا به نظرم اين نمايش مثل روخواني بي‌رمق يه كتاب اومد، كش‌دار و بدون هيجان؟

داستان "عطسه" اون قدر كشش داشت كه از سال‌ها پيش كه خوندمش توي ذهنم بمونه، اما آيا همون تاثير رو واسه تماشاچي كه دفعه اول توي اين تياتر مي‌ديدتش، داشت؟... گمون نكنم.

اما يه قسمت رو دوس داشتم... " جوليا، معلم سرخونه". اگرچه مرد خوب بازي مي‌كرد و من در حال حرص خوردن دم گرفته بودم :"حيوون حيوون..." (آقاي موفرفري بايد ببخشه :) ) "جوليا" بهتر بود... ديالوگ زيادي نگفت، اما حس خوبي از استيصال و ترس رو منتقل مي‌كرد.

۲۴ فروردین ۱۳۸۹

-221-



مي‌دوني دردش كجاست؟... اينه كه به نبودنت، نديدنت عادت مي‌كنم... تجربه‌شو دارم مگه نه؟ دفعه اولم كه نيست...

( معلومه ديگه... نگار امروز رفت و من دوباره غم‌باد گرفتم...)