۷ تیر ۱۳۸۹

-269-


نه تنها اسباب‌كشي نكرديم آخر هفته‌اي، بلكه گمونم كل قضيه خونه داره مي‌ره رو هوا! گرچه هم من و هم مسطور داريم قضيه رو با خنده‌هاي (گيرم عصبي) برگزار مي‌كنيم...

اما عوض‌ش رفتيم تياتر... "خداحافظی نکردی با نجمه، سورچی" همينطوري تنها بليط موجود فروش آن‌لاين رو خريدم، اما تياتر خوبي بود... راستش من از فضاسازي‌هاي قجري خيلي خوشم مي‌اد... - البته به شرطي كه زن‌ها هم توي داستان باشن... مگه داستاني بدون زن مي‌شه؟!-

از لباس‌ها و حتي نحوه حرف زدن‌هاشون خيلي خوشم مي‌آد. اگرچه استاد اين فضاسازي‌ها آقاي حاتمي‌ بود و هست... خلاصه كه به نظرم كار خوبي اومد... بازي‌هاي خوب و باورپذير... نمايش‌نامه روون... داستاني واقعي، شرح بدبياري و بدبختي آدم‌هايي كه تقصيري ندارند و دارند، ايمان‌شون به مقدسات براي براورده شدن حاجت‌هاشون...

بماند كه " آقام امام رضا " ش زياد بود... خيلي زياد.


۲ تیر ۱۳۸۹

-267-


اين روزها به شدت دلم دوست داشتن و دوست داشته شدن مي‌خواد...

كاش يه كم قوي‌، منعطف، مهربون و بخشنده "تر" بودم... يه كم بزرگ‌"تر" بودم!‌

پي‌نوشت: به تقويم نگاه كردم و اين موضوع ربطي به اختلالات هورموني ماهيانه نداره....

-265-


در مورد آقاضيا گفته بودم؟ مگه نه؟... به هر حال اون چند وقتي از شركت ما رفته بود و حالا دوباره برگشته، اين روزها كم و بيش "ماجراهاي آقا ضيا" داريم

1- گاهي اوقات كه هم من و هم اون وقت داشته باشيم و نه من و نه اون تنبلي نكنيم براش سرمشق مي‌گيرم تا خوندن و نوشتن‌ش بهتر شه... يكي از سر مشق‌هاش اطلاعيه توي آشپزخونه بود:

" از كليه همكاران محترم خواهشمند است، از رفت و آمدهاي مكرر و ايستادن‌هاي غيرضروري در آشپزخانه جدا خودداري فرمايند... "

2- نوه رييس تازه زبون باز كرده و با ضيا هم خيلي خوبه... تكيه كلامش اينه: " ضيا... بيا"

3- ضيا بهش شمارش اعداد رو ياد داده! اونم مي‌شمره: يك، دو، سه... البته با لهجه ضيا داد مي‌زنه: yaaaaaak, dooooo, se

4- بچه‌ها با هم كل كل دارن، از همه بيشتر آقاي "م" با آقاي "ح".

"م" رفته توي آشپزخونه داد زده: ضيا آب‌جوش داري بريزم توي حلق "ح"... ضيا گفته: جوش نيس آقا مهندس...! پنج دقيقه بعدم اومده كه: آقاي مهندس آب جوش اومده‌ها!

5- " م" به ضيا گفته برو فلفل سياه بگير بريزم توي حلق اين "ح"... فرداش ضيا اومده كه: آقاي مهندس رفتم، فلفل سياه نبود، فلفل قرمز گرفتم...!


۳۰ خرداد ۱۳۸۹

-263-


تمام اين مسافرخانه‌

از عطر دست‌هاي تو

پر خواهد شد

***

دهان اگر باز كند

اين چمدان

حافظ موسوي

۲۹ خرداد ۱۳۸۹

-261-


مي‌دوني چيزي كه يه قطعه پليمري رو داغون مي‌كنه چي‌يه؟

تنش‌هايي كه در اثر سرد كردن سريع توي پليمر بيچاره مي‌مونه و بهش وقت داده نشده تا ازشون خلاص بشه... همين‌طور كوچيك، كوچيك از فرم مي‌ندازتش و نابودش مي‌كنه.

گفتم كه بدوني در مورد آدم‌ها هم اين موضوع زياد فرق نمي‌كنه. جز اين‌كه قطعه بيچاره‌كاري نمي‌تونه بكنه... اما آدم‌ها.... شايد.

خلاصه... اينجوري...

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

-259-


" آدم مگه با باباي پول‌دارش قهر مي‌كنه؟!!"

اول از همه بايد اينو تصحيح كنم: باباي نسبتا پولدار...

در ضمن كار من ديگه از اين حرف‌ها گذشته، تازه خيلي خيلي كم پيش اومده كه اين "پول نسبي پدر" يادم بياد... اونم وقتايي كه فكر مي‌كردم مي‌تونه باشه و نبود!!!

اوكي بگذريم... خونه پيدا شد بالاخره، يه طبقه به خدا نزديك‌تر شديم و از اونجايي كه آسانسور هم نداره گمونم اگه نيت كنيم و بچه مسلمون‌هاي خوبي بشيم، يه سال بالا و پايين رفتنش قد يه سفر مكه اجر داشته باشه... راجع به آقاي صابخونه هم بهتره من پيش‌داوري نكنم J ...

اما خونه جاي خوبيه گمونم، براي ما كه گير سه پيچ داديم به مركز، عالي‌يه! روبروش پارك هم كه داره، سينما و تياتر و كتاب‌فروشي هم كه بغل گوشمونه... حالا مي‌مونه مكافات اسباب كشي و جابجايي!!!

راستي تا يادم نرفته، رفتيم اپراي عروسكي مكبث، لعنتي! واقعن عالي بود، دلم مي‌خواست خودمو رها كنم با موسيقي و صدا و برم برم برم...


۱۱ خرداد ۱۳۸۹

-257-


همين روز‌ها، يه پنج‌شنبه مي‌آد روجا، كه بالاخره تو خونه جديد تنها لم مي‌دي براي خودت، نرم ‌نرمك چايي مي‌خوري و فيلم مي‌بيني. لابد هر وقت هم دلت‌ بخواد مي‌توني يه گوشه چشمي به يه كتاب نيم‌خونده گوشه اتاق بندازي...

ديگه به سوراخ موش‌هايي كه ديدي فكر نمي‌كني...

ديگه به ليوان‌هاي كثيف ديگران توي سينك و گوشه كنار خونه فكر نمي‌كني، ديگه به آشفتگي و همهمه خونه، به نون و پنير ته يخچال خونه‌ت فكر نمي‌كني كه بسته‌بندي‌ش داد مي‌زنه مال تو نيس! ... مي‌بيني بانو جان! مال من، مال تو ! جايي كه من روجا زندگي مي‌كنم... من!

يه پنج‌شنبه‌اي... به زودي...